آخ که بعد از یک روز وحشتناک که کلی کار داشتی و از خستگی داری میمیری و به رئیست قول دادی گزارشی رو امشب آماده کنی و فردا هم قراره از کله سحر بری کارخونه و نمیتونی کار رو نیمه تمام بذاری و بگی که فردا صبح یک ساعت زودتر میام و خوشحالی که لااقل این موقع شب رفت وآمد نیست و تمرکز داری و میتونی اون گزارش فنی رو آماده کنی و فقط دلت میخواد عقربه ها کندتر بچرخه که تو به کارت برسی..... بعد یک دفعه رئیس بزرگ روی موبایل بهت زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه که این موقع شب بهت زنگ زده و تو بهش میگی من هنوز دفترم
و میفهمه که تو عجب کارمند نمونه ای هستی..... وای چقدر میچسبه و همه خستگیت یک جا در میره![]()
*کارمند نمونه (بدون کسره و پشت سرهم بخونید!)، کارمند یکم، کارمند دوم و عناوین مشابه برای دسته بندی انواع کارمندها به کار میرن. آخه از نظر مدیر عامل جای قبلیمون کارمند بدترین فحشی بود که می شد به یک کارشناس داد![]()
بعداْ نوشت: چند دقیقه بعدش نگهبان شرکت بهم زنگ زد و گفت که میخواسته حالم رو بپرسه!! گفتم خوبم و دارم وسایلم رو جمع میکنم که برم. وقتی میرفتم به جز اون دو تا گربه ای که یک گوشه داشتند بازی میکردند و اتاقک نگهبانی هیچ کس هیچ کس توی شرکت نبود. نگهبان قفل در رو باز کرد و جلوی در ایستاد تا من سوار ماشین بشم و خیالش راحت بشه و برگرده داخل. رکورد آخرین خروج رو دیشب زدم! البته نه به خاطر این که من دیر رفتم، چون مابقی زودتر از همیشه رفته بودند!
امروز دقیقاْ صد روز گذشته. هرچند که از این احکام متنفرم، اما بالاخره محکومیم به رعایت. در همین راستا و با توجه به این که اخیراْ دور و برم به شدت باور کرده ام که عموماْ سیب سرخ نصیب دست چلاق می شود از همین جا اعلام میکنم:
یک عدد سیب سرخ موجود است! به یک دست چلاق نیازمندیم!!!!!!
* واقعیت این است که به هیچ دست چلاق یا غیر چلاقی نه احتیاج دارم و نه تمایل. غرض تنها خندیدن بود و نوشتن آن چه که هفته پیش به دوستان وعده داده بودم. باور کنید که میخواهم سیب سرخ رها باقی بمانم!
خوندن کامنت یک دوست باعث شد که این پست رو بنویسم:
فقط خواستم در تاریخ ثبت کنم که توی این روز خونین سبز چقدر هوای اینجا تمیز بود و آسمنش آبی آبی و پاک و البته در بین این همه کار من حتی یک لحظه نتونستم با خیال راحت چشم به آسمون آبی بدوزم و ریه هام رو به یک نفس عمیق مهمان کنم.....
نمیدونم چه حکمتیه که نتونستم این نامه به تو رو تمومش کنم! اولش رو نیمه ماه رمضان نوشتم. فکر کنم کمی بیشتر از دو ماه پیش. قسمت بعدش رو در حالی که کاملاْ فراموش کردم که چرا قسمت اول رو نوشتم و در ادامه چی مخیواستم بنویسم حدود یک ماه پیش نوشتم. بعد دیگه نه فرصتی دست داد و نه حس نوشتن به تو بود. از ترس این که بین نوشته هام گم نشه همون مطلب نصفه و نیمه رو اینجا میذارم. شاید بعدها فرصتی دست داد و تونستم از این بنویسم که به نظرم کدوممون عاشقتر بود......
از شدت استخوان درد ناشی از شرایط ترک اجباری داشتم می مردم، از این همه خماری هم داشتم هلاک می شدم و از این همه بی حوصلگی هم نمیتونستم کار کنم. چون کمی تا قسمتی هم اعصابم خرد بود بالاخره وقتی رئیس جان رفتند ماموریت و خیالم راحت شد که تا عصر نیستند و با امید این که نوشتن سرحالم بیاره تا بتونم بعدش با سرعت بیشتر کار بکنم نشستم و با این دستم که باز نمیدونم با کی مچ انداختم که درد گرفته ـ این دفعه دست راستمه!ـ نوشتم و نوشتم. چه کار میشه کرد خوب؟! خماری بد دردیه!!!
بعداْ نوشت: عین خود خود معتادها! حالا که یک ذره مواد بهم رسیده و بعد از مدتها مزه مزه کردم دیگه دست و دلم به هیچی نمیره و فقط دلم میخواد بنویسم. خدا عاقبت من رو به خیر کنه با این درد نوشتنی که توی جونمه و این همه حرف که توی سرم میچرخه تا بنویسم و خروارها کاری که روی سرمه!
تمام بدنم درد میکنه، سرم گیج میره، چشمهام خمارآلوده، خوابم میاد، کف کله ام(!!!) خارش داره، بینی ام مشمول قانون فین فین شده، خیس عرقم، بدنم یخ کرده، از سر درد دارم می میرم، قاطی کردم و گیج و خمارم، دستم به هیچ کاری نمیره، حوصله هیچ کاری ندارم....... به نظرم عوارض ترک و خماری نرسیدن مواد به بدن همینه مگه نه؟! در دوری از وبلاگ و نوشتن این جوری شدم. باز بگید وبلاگ نویسی و نوشتن از روزمره ها و منتقل کردن تمام حس آدم به کلمات اعتیاد نیست!![]()
*علیرغم همه عوارض فوق به دلیل نداشتن وقت همچنان محکومم به خماری دوری از نوشتن!
داشتم بین سررسیدهای قدیمی دنبال شماره تلفن یکی از شرکتها میگشتم که چشمم خورد به مطلب زیر که یادم نیست از کجا توی سررسیدم نوشته بودم و چند دقیقه ای روش خیره موندم:
* برای پذیرش خدایی که تو را تنبیه نمی کند باید بتوانی از تنبیه خود دست بکشی
* هفت گام دوستی با خدا:
- خدا را بشناس
- به خدا اعتماد کن
- خدا را دوست بدار
- خدا را در آغوش بگیر
- از خدا بهره مند شو
- خدا را یاری ده
- خدا را شکر کن
پریشب یک دفعه یاد تاریخ افتادم: چهارم آبان. بعد فکر کردم که فردا پنجم آبانه و پس فردا (یعنی امروز) ششم آبان. ششم آبان؟! ششم مرداد تا ششم آبان؟! یعنی سه ماه گذشت! بعد یکهو سرم رو برق گرفت! سه ماه گذشت؟!!!! باورم نمیشد که سه ماه گذشته باشه! با خودم فکر کردم که چقدر زود گذشت!
* بعد یاد این افتادم که شانزدهم مهر پیش نازنینی بودم و یادم افتاد که هفتاد روز گذشته و به این فکر کردم وقتی از بیرون اومدنم از اون خونه هفتاد روز گذشته بود اون شعر رو نوشتم و دو روز بعد بالاخره اون مهر کذایی نشست وسط شناسنامه ام. حالا هم هفتاد روز از اون روز گذشته . دوست نازنینم ظرافت به خرج داد و گفت یعنی یک ماه دیگه آره و این حرفها![]()
اول صبحی از یکی از این شرکتها زنگ میزنن به موبایل کاریم. بنده خدایی که ظرف بیست روز گذشته باهاش در تماس بودم و کار رو پیگیری میکردیم چند روزی بیمارستان بستری بود. وقتی زنگ زد احوالش رو پرسیدم و براش آرزوی سلامتی کردم و عذرخواهی که روی موبایلش پیغام فرستاده بودم که تماس بگیره و نمیدونستم که بیماره. دارم از کارهامون میپرسم که وسطش یک دفعه میگه خانم فلانی: چقدر صداتون پر انرژیه! آدم روحیه میگیره و دیگه احساس مریضی نمیکنه. خوش به حال همسرتون(!!!) میگم باید از خودش بپرسید! میگه من باید حتماْ ایشون رو ببینم و بگم چقدر خوشبخته که شما این همه انرژی دارید.(حالا اصلاْ خود من رو هم ندیده!) لبخندی روی لبهام میشینه و بهش میگم میشه بی زحمت نمونه رو زودتر بفرستید که بچه ها تست کنن؟! خطمون به خاطر نبود این تجهیزات مشکل پیدا کرده!
پی نوشت: خودم خوب میدونم که صرف پر انرژی بودن یک نفر باعث نمیشه که همسرش خوشبخت باشه، خصوصاْ که این انرژی فقط از پای تلفن سنجیده بشه.
سخت هوای نوشتن دارم و دلتنگ نوشتنم و هیچ فرصتی نیست. این روزها خیلی می نویسم: اما همه اش یا " احتراماْ به استحضار می رساند" است یا "بازگشت به نامه شماره فلان" و "پیرو ارسال نمونه فلان تاریخ". حال خوش این روزهایم باید ثبت شود، اما نمیدانم کی و چگونه می توانم بنویسم. فقط می دانم که این روزها برایم بهترین است. علیرغم این همه کار و درگیری و کم خوابی و دوری از دوستان و وبگردی و نوشتن سخت شادمانم و آرام. گاهی با خودم فکر میکنم که در تمامی این سی و چند سال عمری که از خدا گرفته ام هیچ وقت این اندازه احساس خوشبختی نداشته ام و هیچ گاه از اعماق دل و با آرامش تمام خدا را شکر نکرده ام: یگانه مهربان هستی: سپاس....
دیروز صبح که از خواب بیدار شدم بابت تشکر از این که هر روز این همه کار میکنم و هیچ تفریح و کتاب خوندنی هم ندارم و حتی این قدر خسته ام که نمیتونم اون بشقاب رو حرکت بدم و نگاه کنم و این روند تا یک ماه دیگه هم ادامه خواهد داشت و باید انرژی و انگیزه کافی برای ادامه داشته باشم تصمیم گرفتم به خودم جایزه بدم! حالا این جایزه چی بود؟! یک تور فروشگاه گردی و احیاناْ خرید در "های پر اس تار" . با اون چند لحظه ای پیش اومد تصمیم گرفتم به خاطر رفع افسردگی هم که شده حتماْ توی این جایزه خرید درمانی هم داشته باشم! خلاصه ساعت از هفت گذشته بود که رئیس جانمان (دور از جون این جان مثل جان همسرجان نیست ها!! رئیس جانمان خیلی خوبه) که رفت ما هم بساطمون رو جمع کردیم و راه افتادیم و رفتیم. حدوداْ میدونستم کجاست (تا یک جاییش مسیر با منزل سابقمون مشترک بود و البته از بعد از افتتاح قسمت شمالی آزادگان دیگه از اونجا نمی رفتیم) آروم آروم رفتم و رسیدم به این فروشگاه مدرن! پارکینگ مجانی با کلی جای خالی و یک عالمه تابلوی راهنمای جهت عبور و مرور. تازه برخلاف معمول پارکینگها مسیرهای عبوری خیلی باز بود و برای خروج از جای پارک مجبور نبودی صد فرمونه دور بزنی! تنوع محصولات خیلی خوب بود و قیمتها هم نسبتاْ مناسب. بعضی محصولات خاص که معمولاْ همه جا پیدا نمیشه مثل سویا تکه ای مکسوی و کره بادام زمینی و روغن سبوس برنج هم بود. از نظر نوع محصولات و خرید جای خیلی خاصی نبود. یعنی چیزی توی مایه های همون شهروند آرژانتین فقط با چند تا فرق کوچیک: غرفه های غذای گرم و فست فود و نان فانتزی تازه ای که همونجا پخت میشه و شیرینی فروشی به سبک سنتی و همه جور میوه و صیفی جات که میتونی انتخاب کنی و برات وزن میکنن و بسته بندی شده نیست. یک تفاوت دیگه هم اینه که مثل شهروند غرفه ها اجاره ای نیست که یکیش نمایندگی مثلاْ فلان کراخانه است و اون یکی فروشگاه اون یکی تولیدی. همه محصولات مختلف کنار هم هستند. اما تعداد بسیار زیاد چرخها و صندوقها، تابلوهای فراوان راهنما، پارکینگ مجانی، دستگاههایی که میتونی خودت از روی بارکد قیمت رو کنترل کنی، کلی خانمهای با لباس فرم که توی انتخاب کمکت میکردن و کلی آقا با لباس از من بپرسید باعث میشد که آدم احساس کنه اینجا احترام به مشتری وجود داره و صرفاْ خرید مطرح نیست. خلاصه که دقیقاْ سه ساعت تموم توی فروشگاه چرخیدم و کیف کردم و کلی پودر ژله و ماکارونی سبوس دار و چیزای خوشگل دیگه خریدم و در حالی که کف پام از درد به ناله در اومده بود و چند باری هم چرخ خرید رو از روی انگشتهای پام عبور داده بودم راهی خونه شدم. خلاصه اگر از این مدل یک جا خرید کردن خوشتون میاد بد نیست یک بار امتحانش کنید، خصوصاْ برای ساکنان نقاط بسیار غربی و ما حاشیه نشینان غرب تهران. فقط خیلی شلوغه! حواستون باشه!
* خانوم خونه یک کم که سرم خلوت شد و حجم کاریم کم شد یک روز عصر میام دنبالت با هم بریم خرید. فقط تپلو رو بذار پیش آقای خونه و نیارش! وگرنه همه پولت رو باید بدی براش اسباب بازی بخری!!
بعداْ نوشت (اطلاعات تکمیلی): شنیده بودم اجناس کارخانه ای و بسته بندی تا ۱۰ درصد تخفیف دارن. پنج شنبه که اجناس رو توی کمد میذاشتم قیمتهای روی بسته بندی رو با فاکتور چک کردم و دیدم دقیقاْ ۱۰ درصد تخفیف دارن. مثلاْ تک ماکارون ساده سبوس دار روی پلاستیکش ۵۹۰۰ ریال بود و قیمت خرید ۵۳۱۰ ریال و البته قیمت تره بار ۵۵۰۰ ریال. ژله بسته بندی ۱۰۰ گرمی ۴۵۰۰ ریال بود و خریدش ۴۰۵۰ ریال. پس برای خرید مایحتاج روزانه خوراکی و بهداشتی به شدت تبلیغش میکنم!
سر یک مورد کاری که باعث دلخوری ناراحتی همکاری شدم حالم گرفته است. برای این که حال و هوام عوض بشه و بتونم به کارهام برسم میرم سراغ یک سری عکسهای قدیمی سفر. از اونجایی که قصد خودآزاری دارم میرم سراغ عکسهای یک نفر و توی چهره اش دقیق میشم: چقدر به نظرم غریبه میاد و اون سفر خوش چقدر دور........ چقدر با این چهره بیگانه ام، آیا روزگاری عاشقش بوده ام؟.... چشمهام پر از اشک میشه....
* چند دقیقه بعد: با همکارم حرف میزنم و بهش میگم که قصد نداشتم ناراحتش کنم. حالم بهتر میشه و به کارم ادامه میدم.
این روزها خیلی سرم شلوغه و حسابی درگیرم. این روزها ـ حتی چهارشنبه تعطیل و پنج شنبه بین تعطیلی ـ تا دیر وقت(یعنی حدود هفت و نیم!) سر کار بودم. بعد یک جنازه رسیدم خونه و هول هولکی شام خوردم و عین بچه های خوب کمی بعد از نه خوابیدم! بعد تا صبح هی خواب دیدم و هی بیدار بودم و البته که وقتی که تلفن زنگ زده بود اصلاْ نفهمیده بودم! بالاخره قبل از شش بیدار شدم و ظرفها رو شستم و برای شام شب چیزی حاضر کردم و زدم از خونه بیرون. تازه بماند که روزی که میخواستم برم کارخونه یک ساعت هم زودتر بیرون اومدم. بعد تا شب که سرکار بودم هی دویدم و هی کار کردم و هی کیف کردم که این همه کار دارم و داین قدر مهم شدم و دوباره شب جنازه برگشت خونه!
اینا رو نوشتم که بگم خیلی سرم شلوغه. اصلاْ نمی فهمم روز چطور تموم میشه. فکر میکنم تا یک ماه دیگه اوضاع همین طور باشه و البته که اگر تا اون موقع بتونم بدون نوشتن دوام بیارم و دق نفرمایم! درسته که خیلی سخته، اما خیلی احساس رضایت میکنم، خصوصاْ که این اضطرار کاری که پیش اومده موقعیت خوبیه برام و هم از نظر کاری برام بهتر میشه و هم احتمالاْ حقوقی. خلاصه که خوب خوبم و راضیم و از همه شرمنده که نمیتونم به کسی سر بزنم یا تلفنی جویای احوال باشم......
سرم حسابی شلوغه و از سر وکله ام کاغذ بالا میره. باکس اتوماسیون اداری داخلی تند و تند پر از نامه میشه. هنوز گوشی تلفن دستمه که اون یکی خط باهام کار داره و تموم نشده موبایل کاریم زنگ میخوره. هر کاغذ رو یک بار توی سر خودم میزنم و یک بار میگم که خدا رو شکر که چهارشنبه و پنج شنبه اومدم و اطلاعات رو وارد کردم، وگرنه الان چه نوع گلی (گل نه ها! همون مخلوط خاک و آب منظورمه!) باید به سرم بزنم! مشغول جوابگویی به یکی از شرکتها و چک کردن لیست اقلام خط هستم و طبق معمول کامپیوتر میره روی اسکرین سیور و عکسهای سفرهامون تند و تند از جلوی چشمم رد میشه. عکسی میاد که مال سفر شمال تابستونه پارساله. همون سفری که خیلی خوش گذشت و آخرین سفر خوشگذرونیمون بود: لاک لاک پشتی رو که کنار تالاب پیدا کردم دست چپم گرفتم و عکس انداختم. چشمم روی عکس قفل میشه: لاک لاک پشت رو هم مثل صدفها و خار خارپشت و خیلی چیزهای دیگه جا گذاشتم و اومدم. توی پشت زمینه محو عکس چشمم به حلقه ام می افته و یک دفعه دلم می گیره. خیلی خیلی زیاد. از همه اون غوغا و کار و سر و صدا میام بیرون. میخوام از دلم بنویسم که با دیدن یک باره عکس مچاله شده و بغضی که گلوم رو گرفته. بعد از مدتها نفسم بند میاد و چشمهام پر از اشک میشه و فشاری که به گلوم میارم تا اشکم سرازیر نشه تمام اون ناحیه رو به درد میاره. دلم خیلی تنگه.....
پی نوشت: حیف از دل پاکم و اون همه عشق......
دوست نازنینی حرفی زد (شاید هم اس.ام. اسی تعریف کرد) که در راستای زنگ زدن به خودم دیدم بد نیست بنویسم:
میگه اگر یک روز دلت گرفت و هیچ کس نبود باهاش حرف بزنی، گوشی رو بردار و به خودت زنگ بزن. یک آقای س پ ا هی هست که تمام وقت و با جون و دل به حرفهات گوش میده....
بعد از یک عصر تا فردا ظهر که مهمون دوست نازنینی بودم و دو تایی هی باهم چایی خوردیم میام خونه و کتری رو پر آب میکنم تا بازم چایی بخورم. مامان جونم زنگ میزنه و گوشی سیار رو میزنم زیر گوشم و میرم که به کارهام برسم. حوصله چای دم کردن ندارم و چای کیسه ای در میارم و آب جوش رو توی قوری میریزم. بعد احساس میکنم که به اندازه همیشه رنگ نداد. چند دقیقه ای مشغول تلفنم و بعد یک دفعه می بینم یک دونه چای کیسه ای روی کابینته. با تعجب در قوری رو باز میکنم و می بینم به جای چایی آب جوش دم کردم! همون جا پای تلفن برای مامان جونم تعریف میکنم تا بدونه چه دختر حواس جمعی داره و نگران این نباشه که هفته ای چند دقیقه بیشتر نمیتونه با من حرف بزنه!
برای ضمانت وام یک بنده خدایی میرم داخل شهر. نسبتاْ ترافیکه. مسیری که در نظر گرفته بودم برم به خاطر تغییر جهت خیابون (قبلاْ غرب به شرق بود حالا شده شرق به غرب) تغییر میکنه و مجبورم کلی اضافه برم و خوشبختانه لازم نیست از جلوی منزل خواهرجان همسرجان رد بشم. ماشین رو دو تا چهار راه پایین تر پارک میکنم و راه می افتم. موبایل شخصی خودم توی جیبمه که زنگ میخوره. برمیدارم و می بینم خودمم!!!! یعنی شماره ایرا نسلم می افته روش! با تعجب نگاه میکنم و اولین چیزی که به ذهنم میرسه این که اون یکی گوشیم افتاده توی خیابون و چون تا حالا فقط باهاش شماره خودم رو گرفتم که تست کنم یابنده به این شماره زنگ زده که صاحبش رو پیدا کنه. گوشی رو باز میکنم و می بینم صدایی نمیاد. خاموش میکنم و توی کیفم دنبال موبایل کاری جدیدم که گوشی سورمه ای رنگش رو خیلی دوست دارم میگردم. وسط اون همه خرت و پرت که توی کیفمه کیف موبایل رو پیدا میکنم و گوشی رو درمیارم. ظاهراْ توی کیفم بهش فشاری وارد شده و اون فشار از کیف لایه دار موبایل رد شده و رسیده به شماره گیر و آخرین شماره رو گرفته. حالا از اون موقع من توی این فکرم که طبق قانون احتمالات چقدر احتمال داره از بین اون همه جا توی این کیف به این بزرگی اون کلید شماره گیری فعال بشه؟!!!
* سیما بانوی نازنین که هنوز دلم بقیه اون باقالی پلوی بسیار خوشمزه تون که توی دیس موند و نکشیدم رو میخواد (آیکون یک شکمو در حال ترکیدن! و اصلاْ هم به روی خودش نمیاره که فرداش هم یک ظرف دیگه اش رو خورده!): من از اون اردور لبنانی که یادمون دادید بدون سیر درست کردم و سر کار هم آوردم و خیلی خوشمزه شده بود و کلیه همکاران تشکرات ویژه کردند! ضمن اعلام تشکر همکار جون و بقیه خانمهای همکار صمیمانه ازتون درخواست میکنم که بعد از این همه درخواست و اصرار یک وبلاگ بزنید! اگر از خودتون نمی نویسید لااقل تجربیات آشپزیتون رو در اختیارمون بذارید.
*** بعداْ نوشت: برای محاسبه احتمال وقوع چنین اتفاقی یک فاکتور دیگر رو هم اضافه کنید: وقت لیست شماره های گرفته شده رو نگاه کردم دیدم آخرین شماره ای که گرفتم شماره خودم نبوده. هنوز گیج و ویجم که یعنی چی اون وقت؟!....
توی بی خوابی پنج صبحی که دیروز به سرم زده بود با خودم فکر میکردم که حالا که کارهای شرکت و تماسها زیاد شده قبل از این که حریم خصوصیم آلوده به مسائل کاری نشه یک سیم کارت و گوشی دیگه برای خودم بگیرم و مختص کار کنم. دیروز حین کار چند تا سایت رو دیدم و گوشی ارزون انتخاب کردم.غروب با همکار جونم رفتم و یک گوشی سی و پنج هزارتومانی که فقط گوشی تلفنه و هیچ کار اضافه ای انجام نمیده خریدم با یک سیم کرت ایر ان سل. به نظرم سریعترین و راحت ترین تصمیمی بود که توی عمرم برای خرید گرفتم و از دیشب این قدر با این گوشی جدیدم ذوق کردم که انگار اولین بارمه که موبایل دار میشم. عجالتاً همین باشه تا بعد.....
ساعت هشت شبه و یک دفعه تصمیم میگیرم دکور خونه رو به هم بریزم تا ببینم برای چند نفر مبل جا باز میشه. تخت و میزنهارخوری و دراور و مابقی خرده ریزها رو جابه جا میکنم. صبح احساس میکنم مچ چپم درد داره. یک تکه پارچه شکل باند دارم و دور دستم میبندم تا عصر باند کشی بخرم. از در شرکت میام و می بینم نفری که قبل از من وارد شده با نگهبان جلوی در احوالپرسی میکنه و میپرسه دستش چی شده. می بینم مچ دست راستش رو بسته. سلام میکنم و با خنده به دست خودم اشاره میکنم و کارت میزنم. حالا این رو داشته باشید تا از این آقای نگهبان براتون بگم: دو تا و نیم گل آبی در عرض و یک و نیم گل ابی در ارتفاع رو در نظر بگیرید: میشه قد و قوراه ایشون. یک سبیل پهن آویزون از دو طرف رو هم حساب کنید. بعد در نظر بگیرید که ایشون یک دور بازنشسته شده و حالا برای پر کردن اوقات فراغت توی شرکت ما نگهبانه. حالا همه اینها یک طرف، فامیلی ایشون اشرفه!!! میام توی اتاق و همکارم میپرسه چی شده و توضیح میدم. بعد یکهو یک فکر شیطنت آمیز تنوی ذهنم جرقه میزنه
. میرم اتاق همکار جونم. دستم رو می بینه و میگه چی شده؟ میگم با اقای اشرف مچ انداختم
همکار جونم میگه اشرف عجب شجاعتی داشته که با تو مچ انداخته![]()
دیروز داخل شهر کار داشتم و بعد یک خروجی رو پیچیدم که برم فروشگاه شیلات و ماهی بخرم، بعد دیدم اگر این موقع شب ماهی بخرم کی برسم پاک کنم! پشیمون شدم و وقتی دنبال راهی بودم که با حداقل ترافیک بیام سمت حاشیه شهر (!!!) که خونمه یک دفعه سر از اون کتابفروشی درآوردم که چند باری رفته بودم و معمولاً توش میشه خوب کتاب پیدا کرد. کتاب "این مردم نازنین" رضا کیا نیان رو با یک کتاب دیگه و یک کتاب برای یک دوست خریدم و راهی خونه شدم.(جناب وفا! بابت معرفی این کتاب و توصیه تون به خرید ممنونم. میتونید پورسانتتون رو از نویسنده اش بگیرید!) خلاصه تا کارهام رو کردم که بخوابم ساعت یک شده بود. کتاب رو باز کردم و با کلی از نوشته هاش هر هر خندیدم و با چندتاییش بغض کردم و ساعت دو و ربع تمومش کردم و بستم و گذاشتمش کنار. به قول معروف به همین راحتی! و البته با طعم خوب! کتاب از تجربیات واقعی زندگیش توی برخورد با مردمه. مجموعه ای از خاطرات چند خطی تا چند صفحه ای. اگر هوس یک دل سیر خندیدن و بعدش کمی تعمق توی روابط جامعه و آدمهامون دارید پیشنهاد میکنم بخونیدش. بعضیهاش واقعاً جالبه؛ خصوصاً اونهایی که طرف قانون رو نقض میکنه و مثلاً خیابان یک طرفه میاد و بعد هم کاملاً پر توقع میخواد که عقب بری تا راهش رو ادامه بده. فرصت کردم چندتاییش رو خواهم نوشت.
این روزها دلم میخواد از عشق بنویسم. از این که بعد از مدتها دلتنگ میشم و اشک از چشمهام سرازیر میشه. دلم میخواد داد بزنم که درسته که جای خالی عشق آزارم میده، اما حتی وسط گریه هام، حتی برای یک لحظه هم شک نمیکنم که کاری که کردم اشتباه بوده. دلم میخواد همه عالم بدونن که از زندگیم راضیم، این همه آرامش خاطر برام باور نکردنیه، این که تمام زندگیم مال خودمه و لازم نیست برای هرکاری نگران باشم که همسرجان چی میگه و برنامه اش چیه و هربرنامه ای که میریزم هزار بار براش خدا خدا نمیکنم که از طرف خانواده اش موردی پیش نیاد که برنامه ام به هم بریزه برام فوق العاده است. اما دوست داشتن یک حس واقعیه و دلتنگی شوخی بردار نیست. دلم میخواد همه بدونن که چقدر خوشحالم و حتی ذره ای در درستی تصمیمم شک ندارم، اما در عین حال فراموش کردن و دلتنگی نکردن برای آدمی که نه سال عاشقش بودی خیلی سخته. این روزها خیلی با خودم درگیرم: همون جایی که توی شمال موقع رانندگی و لذت بردن از سفرم میخوندم از می پریده مستی و پشت عینک آفتابیم اشک می ریختم دعوام با خودم شروع شد. با خودم فکر میکنم چطور میتونم هنوز عاشق کسی باشم که این همه آزارم داد و با حرفها و تحقیرها و رفتارهاش نابودم کرد. از خودم بدم میاد که برای کسی دلتنگم که بدتر از صدتا دشمن داغونم کرد. از خودم شاکیم که هنوز کسی رو دوست دارم که عقلم به هیچ وجه تاییدش نمیکنه و با شکستن همه خط قرمزهام هیچ جایی توی ذهنم نداره. دیروز همه اینها رو به مشاورم گفتم. بهش گفتم که بیشتر از اون که خلاء عشق آزارم بده از این در رنجم که چرا هنوز باید دوستش داشته باشم و دلتنگ کسی بشم که در اوج نامردی با من رفتار کرد. بهش گفتم که به کاری که کردم ایمان دارم، اما این دل تنگم..... حرفهای دیروز مشاورم خیلی قشنگ بود: وقتی دلایل عقلی و منطقی سرجاشون هستند و پایدارن یعنی تصمیمت درست بوده، اما احساس مثل یک بچه حرف گوش نکن سرتقه و هیچ جوری نمیشه کنترلش کرد. این احساس سرکش به هیچ عقل و منطقی پایبند نیست. اون آدم درسته که خیلی در حقت بدی کرده و این همه بدی و آسیبی که بهت زده با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، اما به هرحال کلی نکته مثبت داشته که انتخابش کردی و عاشقش شدی و با همه سختیها کلی روز خوش باهم داشتید و دل پاک تو طبیعیه که برای خیلی از اون روزهای خوب دلتنگ بشه. تازه خیلی وقتها تو دلتنگ خودش نمیشی، دلتنگ حسی میشی که موقع بودن با اون آدم پیدا میکردی. به هر حال هر آدمی به احساس و دوست داشتن نیاز داره و این که دلش عشق بخواد چیز عجیبی نیست، وای به حال تویی که این همه احساس داری. بهم گفت با این حس مبارزه نکن که بیشتر پا نگیره. خودت رو برای دلتنگیهای بیشتر آماده کن چون هرچی زمان بیشتر بگذره بدیها برات کمرنگتر میشه و خاطره های خوب خودش رو نشون میده و جای خالی آزارت میده....
حالا وسط این همه کار و گرفتاری اومدم بنویسم که حالم خوبه خوبه و از زندگیم راضیم و شیفته این همه تنهایی و راحتی ام و از تصمیمی که گرفتم خوشحالم؛ فقط بعد از این همه سال عاشق بودن جای خالی محبت گاهی آزارم میده. لطفاً کسی نگرانم نشه بی زحمت!
هرکس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود، اگر به شدت اندوهناک شود...
یادم نیست از کجا اینجا نوشته بودم.
* از سر خوشی و همین جور الکی و بدون دلیل امروز حس میکنم شدم روزنه ای عمیق به سوی خداوند....
* چند دقیقه بعد: حافظ باز کردم و خوندنش اشکم رو سرازیر کرد، همین جوری و بی دلیل:
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد
دستگاه فاکس زنگ میخوره. همکارم میگه دستگاه فاکس سرماخورده؟!! یاد این افتم که بعد از این که تمام مسیر بندر ترکمن به اینچه برون و بعد از اینچه برون تا گنبد رو بالای 120 تا رفتم و پراید جان هی جیغ کشید آخر کار صدای بوق عوض شده بود و به سختی جیغ میزد که بگه رفتم بالای 120 تا سرعت!
وسط این همه کار و مشغله این بود خاطره من!
بعضی روزها آدم کاملاً بی انرژیه و هیچ حسی نداره. با وجود ساعت خواب کافی، هنوز کاملاً خسته ای و دلت نمیخواد بیدار بشی. از اون روزهاست که دلت میخواد زودتر تموم بشه و دوباره برسی به رختخواب. حوصله کار کردن نداری و اون همه کاری که سرت ریخته گیج و ویجت میکنی. مجبوری با مدیرت توی جلسه با شارلاتانی که ازش متنفری و میدونی چه کلاه بزرگی سر شرکت گذاشته شرکت کنی و حرفها رو صورت جلسه کنی و بنویسی که ایشون چه خدمات بزرگی براتو انجام دادن و باید همچنان به لطفشون به شرکتتون ادمه بدن و هی حرص بخوری و هی با زور لبخند بزنی. طاقت ناملایمت نداری و سر اولین کسی که کار اشتباهی میکنه غر میزنی و سر کرایه بالای وانت ارسال محموله ات فریاد میزنی و برای پیمانکار خط و نشون میکشی که این وضع کارکردنشون باشه دیگه ازشون جنس نمیخری. پیش شماره مطقه عوض شده و هرجا زنگ میزنی یا موبایل خط نمیده و یا شماره اشتباهه. از این که داری یک روز مهم رو از دست میدی و هیچ کاری نکردی کلافه ای، اما حس هیچ کاری رو هم نداری. هرجا سرک میکشی هیچ دوستی چیزجدیدی ننوشته که با خوندنش امیدوار بشی و به کارت برسی. این قدر کار داری که حتی نمیتونی سرنهار راحت با همکار جونت حرف بزنی و وقتی از حیف شدن فامیلشون که تازه عروس شده میشنوی کلافه میشی و بیشتر توی خودت میره که چرا هرچی سیب سرخه نصیب دست چلاق میشه. هی دلت میخواد یک چیزی بخوری تا افسردگیت درمان بشه و قند خونت بره بالا شاید ضریب هشیاریت زیاد بشه، اما هیچ چیز شیرین دلچسبی پیدا نمیکنی. یادآوری اون همه روزهای گذشته و امید به روزهای خواب آینده هیچ حسی در تو بیدار نمیکنه و همین طور کلافه ای. بعد مثلاً میری نماز بخونی که چند دقیقه ای حال و هوات عوض بشه؛ می بینی آقای همکار اداری میگه امروز از صبح بی انرژیه و هر قدمی که بر میداره کاملاً بی حسه و زود خسته میشه و نمیتونه کار بکنه. با خودت فکر میکنی نکنه آلودگی هواست یا چیزی توی آب ریختن که امروز اوضاع این طوریه؟! بالاخره عقربه ها میچرخن و تو به امید این که فردا یک روز سرشار از انرژی باشه و بتونی به کارهایی که نیت کردی برسی و سردرگم نباشی که این همه از برنامه هات عقبی همه سختیهای امروز رو مینویسی تا دور بریزی و منتظر باشی تا فردا روز بهتری باشه. دلت یک عالمه انرژی میخواد و توان کار کردن که بتونی این همه بار سنگین رو بلند کنی. میدونم که میتونی. مگه نه؟!
دستهام رو به موهای خیسم میکشم. چرق چرق صدای تمیزیش حالم رو جا میاره. سپیدی زبر حوله رو روی صورتم میکشم و ریه هام رو به یک نفس عمیق مهمون میکنم. با خودم حس میکنم چقدر خوشبختم! روی گردنم دست میکشم و اون غده بزرگ رو به سختی پیدا میکنم! حس میکنم آرامشی که الان توی زندگیم دارم با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست و تمام طول زندگیم هیچ وقت این قدر آروم و بی دغدغه نبودم. حتی توی قشنگترین و زیباترین لحظات عاشقانه ام، اون موقعی که از نگاه سرشار از عشق و حرفهای پر محبتش لبریز می شدم و حس میکردم هیچ چیزی توی دنیا نمیتونه با این همه لذت برابری کنه ته دلم یاد روزهای سخت و دغدغه تلخیهای روزهای بعد نمیذاشت آرامش کاملی داشته باشم.(نگید که این قدر منفی فکر کردم و این قدر به روزهای تلخ و دعواهامون فکر میکردم که دائم تکرار میشدن. این قدر منطقی بودم که با شناختی که از خودمون داشتم مطمئن باشم که عشق چاره کار ما نیست و به کوچکترین چیزی دعوای سخت و مهیبی در انتظارمونه) اما حالا کاملاً آرامم و بی دغدغه. این قدر که حتی نگرانی خرج زندگی و قسطهای عقب افتاده و فکر جراحی ام هم نمیتونه از آرامشم کم کنه. حتی خلاء عشق که این همه آزارم میده نمیتونه ذره ای از احساس خوشبختیم رو کمرنگ کنه. لیوان چای داغ رو به لبم نزدیک میکنم و به گل کلم سفیدی فکر میکنم که توی آبکش منتظره تا خردش کنم و با سرکه صورتی رنگ ترشی کلم قرمز باهاش یک ترشی قشنگ بندازم که هم سفره رو زیبا و رنگین کنه و هم خوش طعم باشه...
پی نوشت: خدایا شکرت
شنبه هفته پیش که سرکار برق نداشتیم و هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد با هوای عاشقی که به سرم زده بود خودنویسم رو دستم گرفتم و روی کاغذ نوشتم. امروز فرصت کردم که بنویسم و اینجا بذارمش. فردا میرم کارخونه و نمیتونم بنویسم. اگر چیزی برای خوندن و وبگردی نبود میتونید بخونیدش. فقط جدی نگیریدش! مطمئنم که کاری که کردم درسته!
عصر روز عید یک سر رفتم دیدن مادربزرگ و با هم رفتیم و از حراج آخر فصل فروشگاههای هفت تیر یک مانتو برای خودم خریدم. بعد هم راهی خونه همکار جونم ـ یعنی همسفرام ـ شدم تا هم عید دیدنی باشه و هم آخرین برنامه ها و لوازم رو با هم چک کنیم. دلم گرفته بود و با یک اشتباهی که توی پیچیدن از یک خروجی کردم سر از حوالی خانه قدیمی در آوردم و دلم بیشتر گرفت. شلوغی بیش از حد خیابونها هم مزید بر علت شد و این که حتی یک قطره اشک از چشمم سرازیر نشد که آرومم کنه دیگه بدتر! اعتماد به نفسم هم به شدت پایین اومده بود و همش با خودم فکر میکردم که اگر نتونم توی جاده رانندگی کنم چی میشه و نکنه اتفاقی برامون بیفته یا ماشین خراب بشه و اذیتمون کنه. خلاصه صبح روز دوشنبه بار و بندیلمون رو گذاشتیم نیمچه صندوق عقب پراید جانمان و راهی شدیم. جاده فیروزکوه رو رفتیم و رفتیم و دنبل جای صبحانه فرعی پل سفید رو رفتیم تا شورمست. شورمست رو آخر فروردین سال قبل توی یک روز بارانی و هوای مه و ابری دوتایی رفته بودیم. بعد از اونجا رفتیم ساری و کمی لب دریا. اینجاها رو هم پارسال توی سفر تابستانی چهار روزه ای رفته بودیم و یکی از بهترین روزهای زندگیمون رو رقم زده بودیم. تا اینجاش خوب بود و جز هی یادآوری این که باهم اینجا چادر زدیم و اونجا خونه گرفتیم کار بدی نکردم! بعد یک سره رفتیم تا گرگان. شب هم عین جنازه تا خود صبح افتادیم! صبح که بیدار شدم سردرد بدی داشتم و تمام بدنم کوفته بود. این قدری که همش ناراحت بودم که همسفرام دلخور نشن از این همه بی حوصلگی و نالان بودن من! خلاصه بعد از صرف یک صبحانه جانانه در جنگل رفتیم تا ده زیارت و بعد هم بالاتر تا آبشار زیارت. بعد برگشتیم کمی توی شهر به دیدن امام زاده و موزه بگذرونیم که این قدر هوا گرم بود که وسطش پشیمون شدیم و برگشتیم. به بهانه خوردن نهار فتیم جنگل النگدره و تا عصر زیر درختهای بلوط از اون همه لطافت لذت بردیم. دیدن جماعتی که مشغول آتش و کباب درست کردن بودند و رفتن توی اون همه زیبایی برام مصادف بود با یادآوری همه خاطرات خوب سفر پارسالمون به گرگان و هی بیشتر توی خودم رفتم و همسفرام هی بیشتر غصه خوردند گه چرا به من گفتند بیاییم این منطقه از کشور. فردا صبحش راهی آق قلا و بندر ترکمن شدیم. بعد از کمی بازار گردی قایق سواری کردیم تا آشوراده و توی تنها رستوران شیلاتش یک ماهی کپور درسته سرخ شده رو سه تایی نوش جان کردیم و باز به یاد پارسال بودیم که دو تایی چقدر بهمون خوش گذشت.. رانندگی تا اینچه برون و بعدش تا گنبد فوق العاده بود. فقط و فقط ما توی جاده بودیم و از هیچ پلیسی هم خبری نبود و پام رو گذاشتم روی گاز و با نوار هم صدا شدم که "از می پریده مستی غم مونده توی جامم" و هی با خودم فکر کردم که درسته که عشق ندارم و یادآوری کی سری خاطرات خوب آزارم میده، اما راضیم و خوشحال که الان اینجام و منطقی فکر کردم. صبح روز بعدش بساطمون رو جمع کردیم و بعد از دو روز گرم و آفتابی توی نم بارون راهی شدیم. تا رامیان و دالان بهشتش رفتیم و لذت بردیم از اون همه زیبایی و متعجب که چرا پارسال اینجا رو با هم کشف نکردیم! از زیبایی مسیر و منطقه هرچی بگم کم گفتم. بعد توی جاده خلوت پیچ در پیچ راه افتادیم و با مشعوف شدن از اون همه زیبایی جنگلها برای خودمون خوش و خرم رانندگی کردیم و رفتیم تا وسط ابرها! بعد مه این قدر شدید شد که فقط قسمت بسیار کمی از خط سفید وسط جاده معلوم بود و نشون میداد که الان باید کدوم طرف پیچید و اون یکی طرف دره یا کوهه. مه فوق العاده زیبا بود و هیچی معلوم نبود! با سلام و صلوات و توکل بر خدا توی اون مه اومدیم و دیگه باور کردم که بیخودی به رانندگی خودم شک کرده بودم! پایین که اومدیم دشت صاف بود و پشت سرمون کلی کوه که توی ابرها گم شده بودند. خرقان پر بود از درخت سنجد و من که تا حالا سنجد تازه ندیده بودم هم کلی نوش جان کردم و هم یک عالم از پایین درختها سنجد جمع کردم. آرامگاه بایزید رو توی خنکای زیبای بسطام دیدیم و بعد از چندسری رگبار حسابی ـ که حتی سریعترین سرعت برف ژاک کن هم جواب نمی داد ـ و خرید کماج سمنانی برگشتیم و نصفه شب رسیدیم تهران. سفر فوق العاده خوبی بود. درسته که به خاطر این که شاید مادر همکار جونم نتونه آبشارها رو بیاد سراغ شیرآباد و کبودوال نرفتیم و خودمون نتونستیم بساط کباب به راه بندازیم و به خوردن کنسرو رضایت دادیم و درسته که کلی غصه خوردم که حیف از اون همه عشقی که رفت و یاد همه خاطرات خوش باهم بودن آزارم داد که حیف که لان نیست و صد البته که اصلاً فکر نکردم کاش این کار رو نمیکردم؛ اما در مجموع یک سفر فوق العاده بود و حسابی بهمون خوش گذشت و کلی از رانندگی خودم کیف کردم و به پراید جانم افتخار!
· بعد از ده روز که آبگرمکن خرابه و برای حمام کردن مجبوری توی قابلمه آب جوش بیاری و توی لگن با آب سرد قاطی کنی و کاسه کاسه حمام کنی، رفتن زیر یک دوش آب گرم پر فشار چقدر می چسبه....
· وقتی بادنجان رو خرد میکنی و میریزی بجوشه و بوی جوشیدن سرکه می پیچه توی سرت و مزه ترشی میاد توی ذهنت و ذوق میکنی که این بادنجانهای فسقلی به زودی زود میشن یک دبه ترشی بادنجان شکم پر که عطر فلفل و سبزیش مستت میکنه چه کیفی میکنی....
· سر صبح ، توی خنکای صبحگاهی شروع پاییز، خوردن یک لیوان چای داغ و یک تکه شیرینی چقدر لذت بخشه...
. خیلی مزه میده که اون همه پول تجهیزات و امکانات و بشقاب موتور دار خودچرخان بدی و تکنولوژی دار بشی و بعد بشینی پاش شجریان گوش کنی یا کلاه قرمزی و سرو ناز ببینی!
· وقتی یک شیشه کوچیک عطر خنک دلچسب داری که خودش رو با تو میبره به خاطرات؛ یاد روزهای فاصله ( تنهایی اون سه سال و هشت ماه) می افتی که هر وقت از سر دلتنگی سراغ اون شیشه عطر میرفتی و به خودت میزدی بدون هیچ انتظار و قرار قبلی یک دفعه یار سابقت زنگ میزنه یا دلش تنگه و میخواد تو رو ببینه؛ بعد دلت هوای اون عطر رو میکنه و میترسی که بری سراغ شیشه کوچیکش و دوباره خبری ازش بشه؛ با ترس و کنجکاوی جعبه رو باز میکنی و عطر رو بیرون میاری و می بینی که خشک شده و دیگه نمیتونی ازش استفاده کنی و با خودت فکر میکنی یعنی دیگه خبری ازش نمیشه؟! خشک شدن این شیشه عطر به معنی فراموشی و رهاییه؟ هوای معطر توی قوطی رو با تمام وجود می بلعی و یاد عشق توی سرت می پیچه و با خودت فکر میکنی تا وقتی این همه زیبایی و بوی خوش هست چرا باید غصه خورد و غم داشت؟!.....
· بعد از چند روز که سفر بودی و حسابی بهت خوش گذشته کلی کار ریخته سرت و وسوسه خوندن این همه نوشته دوستان رهات نمیکنه. اینه که حین کار هی تند و تند گوگل ریدرت رو میخونی و شرمنده همه دوستان میشی که نتونستی ردی از خودت بذاری و حالشون رو بپرسی. اما دلت میخواد به همشون بگی که همه نوشته هاشون رو خوندی و همشون رو خیلی خیلی دوست داری.
· هرجا که سر میزنی یادی از مهرماه و شروع مدرسه ها کرده و برای خودت عجیبه که چرا امسال اصلاً ذوق اول مهر و شروع مدرسه ها رو نداری و هیچ حسی توی تو بیدار نمیشه که بنویسی! شاید مال اینه که هنوز خوشی سفر این قدر پر رنگه که هیچ حس دیگه ای خودش رو نشون نمیده. اما باعث نمیشه که از دیدن و شنیدن از این همه کلاس اولی دور و برت ذوق نکنی: علی پلنگ مریم بانو، پانته آی نازنین صفا و وفا اینا، دختر خواهر و دختر برادر همکار جونت اینا و پسرک مامان بهانه. برای همشون آرزوی موفقیت میکنی و دعا میکنی که شاهد پیشرفت بیشترشون باشی.
· وقتی به شاخه های بامبوی توی گلدون نگاه میکنی که خواهر جونت به عنوان هدیه خونه برات خریده و از رشد سریعشون حیرت میکنی و با لذت قربون صدقه اشون میری که توی کمتر از سه ماه خیلی بزرگتر از بامبوهای هشت ماهه و اون یکی بامبوهای پانزده ماهه خونه مشترکتون رشد کردند باور میکنی که اینجا برات باغچه آرامشه و با همه مشکلاتی که داری عشقی که توش هست بیشتر از خونه بزرگ و زیبای زندگی مشترکته با همسری که عاشقانه دوستت داشت و دیوانه وار آزارت می داد....
· درسته که جوجه رو آخر پاییز میشمارن، اما وقتی شروع پاییز با یک سفر دلچسب باشه و بعدش هم خبر ازدواج و شادمانی آمی گلت و بعد خبر قبولی دانشگاه دولتی دوست دیگه ای رو بعد از سالها زحمت بشنوی میتونی امیدوار باشی که فصل خوبی در انتظارته. هرچند که تابستان داغ امسال با همه زحمتها و اذیتهاش برام پر برکت بود و رضایت بخش...