چهارشنبه هفته پیش یک دفعه به سرم زد که برای دختر جاری بزرگه توی خونه خودمون تولد بگیریم. به همسرجان گفتم و به خودم واگذار کرد. به همه زنگ زدم و هماهنگ کردم و گفتم که به خودش چیزی نگن. صبح زود پنج شنبه با همسر جان رفتیم و میوه و موارد لازم رو خریدیم و قرار شد بمونه تا شب آماشون کنم و همسرجان هم لطف کنه و خونه رو جاروبرقی بکشه. بعد هم راهی فیزیوتراپری شدم و بعد از اون پیش مامان جان. توی فیزیوتراپری یکی دیگه از دوستان رو هم دیدم و قرار شد که قرارهای فصلیمون رو اونجا برگزار کنیم! بعد هم توی گرمای سر ظهر رفتم پیش مامان جونم و تا عصر اونجا بودم. بعد هم با انجام مابقی خریدهای باقی مونده و خرید کیک تولد برای مهمونی، توی ترافیک غروب پنج شنبه راهی خونه شدم و خسته و کوفته و وامونده خونه رسیدم. دیدم همسرجان همه میوه ها و کاهو ها رو شسته، خونه رو جارو و گردگیری کرده، آشپزخونه رو شسته و کلی کارهای خرده ریز انجام داده. هم کلی ذوق کردم که این همه کار انجام داده و هم غر زدم که چرا به درس و کار خودت نرسیدی. جمعه هم که با هم بقیه کارها رو انجام دادیم و شب هم مهمونی به خوبی و خوشی و با سورپریز نوزاد متولد نشده به پایان رسید. جالب این که همه میدونستن که این کار منه و معمولاْ کسی اینقدر حواسش به این چیزها نیست! تداک مهمونی ۱۲ نفره توی دو روز که یک روزش هم خونه نبودم کار زحمت داری بود، اما به خوبی و با رضایت برگزار شد و با خوشی به پایان رسید. این بود خاطره من از سپاسگزاری بی حد همسرجان از ایده من!
به برکت این کمر درد، پنج شنبه و جمعه هفته پیش و هفته پیشتر را بیشتر به استراحت گذراندم و به مدد این استراحت بر جاده های آبی سرخ را خواندم.
بر جاده های آبی سرخ رمان دیگری است از نادر ابراهیمی که در ۱۰ جلد نوشته شده و فعلاْ ۵ جلد از آن چاپ شده است. نمایشگاه کتاب امسال در غرفه روزبهان دل به سرم زد و خواستم کتاب را بخرم. دل دل کردم و از مسئول غرفه پرسیدم و گفت آتش بدون دود را خوانده اید؟ این هم مثل همان است: سرگذشت یک مبارز و این بار در جنوب. و ای کاش این را نمی گفت و فقط می گفت کتاب خوبی است و بخوانیدش! کتاب در مورد زندگی میر مهنای دغابی است که از مرزهای جنوب ایران دفاع کرد و سعی در راندن هلندیان از خارک داشت و شاید سهم عمده ای در حفظ نام خلیج فارس. واقعیاتی است داستان گونه و با قسمتهایی از سرگذشت هم عصران میرمهنا یعنی کریمخان زند و آقا محمدخان جوان و شاهرخ میرزای افشار همراه شده است. کتاب خوبی است اما جذابیت و زیبایی آتش بدون دود را ندارد. ریتم آرامی دارد و از آن هیجانات و اشکها که برای گالان و تبارش به چشم آدم می آید خبری نیست. مثل سایر نوشته های نادر ابراهیمی جملات قصار فراوان دارد و عشق به میهن فراوان تر. اما هنوز هم آتش بدون دود چیز دیگری است. ناب ناب.....
/ اسم بر جاده های آبی سرخ اشاره دارد به راههای دریایی خلیج فارس که با خون همرزمان میرمهنا سرخ شده تا برای همیشه از آن ایران بماند.
در راستای ترویج زندگی خوب و فکر کردن به نکات مفید برای بهتر شدن زندگی :
40 کار مفید که در کمتر از 10 دقیقه می توانید انجام دهید:
بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:
۱- عدم استعمال دخانیات و مشروبات الکلی.
۲- پایین نگه داشتن وزن.
۳- تغذیهی مناسب.
۴- ورزش.
جالب است بدانید از بین
ای میل از ن.م عزیز و گروه ایران عشق
دیشب اصلاْ حال خوشی نداشتم. برق که رفت و شمعهای سیاه رو روشن کردیم براش از غصه ها و نگرانیهام گفتم و ازش خواستم که تنها دعاش این باشه که من زودتر از او برم. هرچی سعی کرد دلداریم بده و بهم بگه که بد فکر نکنم و انرژی منفی ایجاد نکنم هم نتونست اشکهام رو بند بیاره. کلی هم در مورد نبودن همسر و فاجعه ای که مرگ مرد میتونه برای همسرش ایجاد کنه بحث کردیم. همسر جان هم اصرار داره که مثبت فکر کنم و به خوشیهای زندگی و به جای این همه نگرانی و دلشوره و تصورات بد به این فکر کنم که چطور زندگیمون رو بهتر کنم اما نتونست هق هقم رو بند بیاره. با همون حال خوابیدم و تا صبح در عذاب بودم. صبح میخواستم با امید شروع کنم و حال و هوای افکار یاس آور رو از خودم دور کنم و فقط به زندگی فکر کنم، اما دیدن یادگاری های نیلوفر بی اختیار اشکهام رو جاری کرد. خصوصاْ که شباهتهای زیادی دیدم و همین طاقت از کفم برد. شانس آوردم که تنها بودم. دقیقاْ بلافاصله بعد از پاک کردن اشکهام هم یک مورد کاری پیش اومد و اعصابم رو بیشتر خرد کرد. حالا چطوری میتونم بدون نگرانی و دلشوره از زندگی بگم وشادیها رو به خودم جذب کنم؟.....
ـ میگم این خیلی بده که ما/ اصلاْ چرا ما؟! خود من یا حتی شخص شخیص بنده! از خیلی از افراد دور و برمون بی توجهی و بی ملاحظگی می بینیم و صدامون در نمیاد. بد صحبت میکنن یا راستش رو نمیگن یا خیلی چیزای دیگه، اما به روی مبارکمون نمیاریم و حتی حاضر نیستیم کمی توی رفتارمون تجدید نظر کنیم و باهاشون لااقل مثل خودشون باشیم. به راحتی روی خیلی چیزها چشممون رو می بندیم و انگار نه انگار! اما وای اگه همسرجان یک دقیقه دیرتر تلفن بزنه و کمتر از صدبار بابت یک کاری ازمون تشکر کنه! درسته که یک نفر هر چی به آدم نزدیکتر باشه و برای آدم عزیزتر آدم روش حساس تر میشه و توقعش بالات میره، اما به خاطر همین عزیزتر بودن، آدم باید یک کمی، فقط یک کمی طاقتش رو زیاد کنه و اینقدر زود از کوره در نره و بهش مجال اشتباهات کوچیک رو بده. اینا رو به خودم گفتما! بی زحمت کسی جدی نگیره!
ـ باز من از اینجا نوشتنم غر زدم و باز این غر زدن تایید شد. انگار وقتی غر میزنم باید برم شونصد جا برای دوستان کامنت بذارم که فلانی منظور من تو نبودی و بی زحمت دلگیر نشو! به نظرم این حال گیری بزرگیه که آدم اول صبح بشینه و ببینه صد نفر براش یادداشت گذاشتن که اگه منظورت منم و اگه منظورم تویی و این حرفها و جالبتر این که وقتی برای این آدمها می نویسی اصلاْ به خودشون نمیگیرن! برای صد هزارمین بار میگم: اینجا مال منه و هرچی دلم بخواد می نویسم، حتی اگه غر زدن از این باشه که نمیتونم بنویسم. هرکسی هم هر جور که دلش میخواد فکر کنه و به خودش بگیره یا نگیره. من مسئول افکار و تصورات کسی نیستم. از صبح تا شب برای خودم اینقدر گرفتاری و درگیری دارم که حوصله فکر کردن به این که کی چی فکر میکنه یا نمیکنه رو ندارم. مثلاْ خیلی خودخواه یا از خودراضیم که اینجوری میگم؟! خوب باشم! به کسی ربطی داره؟!! اینجا تنها جایی که دیگه دوست ندارم ملاحظه کسی رو بکنم و نگران حرف زدن و نزدنم باشم. همینی که هست!
ـ دیروز صبح همسرجانمان باید برای جلسه ای به داخل شهر می رفت و بنده بعد از مدتها صبح را تک و تنها آمدم. صدای ضبط را هم برای خودم زیاد کردم و از رانندگی اول صبح بعد از دوش صبحگاهی حظ وافر بردم. با خودم فکر میکنم درسته که بهترین لذت توی دنیا بودن در کنار همسرجانه و صمیمیت با هم بودن، حتی در خواب یا سکوت یا زندگی روزمره و پای اجاق گاز یا سینک ظرفشویی، اما هر چند وقت یک بار چندی تنها بودن و به خود فکر کردن برای زندگی لازمه. باز هم تاییدی بر نوشته خلیل جبران در کتاب پیامبرش در مورد ازدواج و این که "ستونهای معبد به اندکی فاصله استوارند و بلوط و سرو در سایه هم سر برنکشند ".....
ـ از روزی که این همکارمان از عزا برگشته سعی میکنم هر روز حتماْ از چند دقیقه تا چند ساعتی را پیشش باشم و نذارم تنها بمونه و بره توی فکر و خیال. اما بعضی وقتها اینقدر ازش لجم میگیره و عصبانی میشم که فرداش اصلاْ پیشش نمیرم! این خانم فکر میکنه زن برادرش الان خوشه و خرمه و اصلاْ عین خیالش نیست و فقط ایشون و مامان و بابا و خاله و دخترخاله هاشن که برای مردن برادرش عزا دارن. حالا هی دلیل بیار یا دور از جون تصور کن که یک لحظه همسرت نباشه تا بفهمی که اون بنده خدا چی میکشه اصلاْ انگار نه انگار! هی بگو قبول که شما بیست و چند سال با هم زندگی کردید و مامانت یک عمر براش زحمت کشیده بود و بار عاطفی وحشتناکی از فقدانش به دوش می کشید، اما در مورد همسر بیچاره اش این بار عاطفی وحشتناک با یک بار اجتماعی و اقتصادی همراهه و هیچ راهی هم نداره. کل سیستم زندگیش به هم ریخته و شاید حتی به اجاره سر برجش نیاز داشته باشه و شما خانواده محترم همسر اصلاْ عین خیالتون نیست. تازه شما همه پیش هم هستید و همدیگه رو تسکین میدید و اون بنده خدا تنهاست. بعد میگه نه خیر برادرش پیششه! خوب بگو تو هم شوهرت پیشته! تو همسرت هست، مامانت، بابات رو داره و بابات مامانت رو، خاله و دخترخاله هم که دست چندم حساب میشن، اما الان اون طفلک تک و تنها باید غم تنهایی رو به دوش بکشه و زندگیش هم از هم پاشیده باشه، میگه ولش کن! مامانم چشم دیدنش رو نداره! میگه با دیدنش یاد پسرم میفتم! هرچقدر هم من اصرار میکنم و دلیل میارم و این که لااقل تو روز زن همسری داشتی که به یادت باشه و اگه مامانت یادش میاد که پسرش پارسال با یک سبد بزرگ گل اومد و حالا نیست خوب اون دختر بیچاره باید چه حالی داشته باشه که فقط توی نامزدی روز زن داشته به عنوان همسر هدیه روز زن نگرفته و .... با بی محلی و ناراحتی از "زنش" یاد میکنه و میدونم که هر خوشی و ناخوشی توی زندگی خودش هیچ ربطی به خواهرها و برادرهای همسرش نداره و فقط ایشون به عنوان همسر احساس داره! با این تفاصیل من هم به اون دختر حق میدم که چشم دیدن شماها رو نداشته باشه تا با دیدن قوم الظالمینش یاد همسرمرحومش نیفته. آخه ما آدمها چقدر خودخواهیم؟!..
ـ با خودم غر می زنم که چرا آدرس اینجا رو به این همه آدم دادم و حالا نمیتونم توش راحت حرف بزنم؟ بارها با خودم فکر کردم که کاش مثل وبلاگ اولم کاملاً مجهول و گمنام می نوشتم و نه کسی آدرسم رو داشت و آشنایی اونجا رو میخوند و نه نگران نوشتنم بودم. تازه طوری می نوشتم که هیچ کس هیچ جوری نمیتونست ردم رو پیدا کنه یا حتی بدونه من خانمم یا نه!
ـ اینه که الان دلم میخواد از همکار جونم غرنامه تهیه کنم، اما نمیشه! میخوام از جمع دوستانم بگم بازم نمیتونم. خلاصه که کاش می شد همونجوری گمنام بمونم و به چند تا دوستی که وبلاگی میان و وبلاگی میرن بپیوندم و نگران قضاوت دوستان و دلخوری آشنایان از غرزدنهام نباشم.
ـ به لطف خدا نیلوفرمون هم حالش بهتره و داره به زندگی در تنهایی فکر میکنه و سعی میکنه که نذاره تا غم از پا درش بیاره. براش آرزوی صبر و سلامت دارم.
ـ من هم میخوام دیگه کمتر نگران بشم و دلشوره داشته باشم و سعی کنم تا با هم هستیم از زندگیمون لذت ببرم. دوستش دارم و از این که در کنارمه خوشحالم، اما این باعث نمیشه که از کارهایی که ناراحتم میکنه غر نزنم، از این که سر قضیه خونه روی حرفش نایستاد ناراحت و دمغ نباشم، از این که اینقدر وابسته خانواده اش هست و این همه بهشون توجه داره و براش مهمن ناراضی نباشم، از این که گاهی قهر میکنه و بهم خبر نمیده کی میاد و خونه رو بهم می ریزه و غذا از بیرون میگیره و توی اتاق تلویزیون میخوابه حرص نخورم و از لجبازی هاش عصبانی نشم، اما دلم نمیخواد حتی یک گوشه ناخن پاش بشکنه و ناراحتی و مریضی داشته باشه. دوستش دارم و دلم میخواد تا آخرین روز زندگیم در کنارم باشه ... (و هنوز هم مثل دوره تنهاییم دوست دارم موقع مردن سرم توی بغلش باشه و آروم و راحت جون بدم و بعد از من همسرجان که یک مرده و قوی میتونه روی پای خودش بایسته و غم من نابودش نکنه.)
یکی از جالبترین و ملموس ترین احادیث حضرت علی این جمله است: "فرزند مرده تواند خفت و مال ربوده دیده بر هم تواند نهفت"
بعد از هر فراقی هر چقدر سخت و دردناک و غیر قابل تحمل، زندگی باز هم جریان داره و اونایی که موندن باید باز هم به زندگی ادامه بدهند و برای زنده موندنشون تلاش کنن.
همیشه، حتی توی اوج قهر و ناراحتی، از این که برای همسرجان اتفاقی بیفته وحشت داشتم و به گریه می افتادم. وقتی از نوشتن وصیت نامه حرف می زد و این که هر مسلمونی باید وصیت نامه اش رو نوشته باشه و از همه مانده ها حلالیت بخواد هق هق گریه ام نذاشت حرفش رو ادامه بدم. هنوز هم این بزرگترین کابوس زندگیمه که باعث میشه از خوشی ها به اندازه کافی لذت نبرم و وقتی در کنارم نیست دلشوره دائمی داشته باشم. حالا بعد از این سه واقعه متوالی ( فوت ناگهانی برادر همکارم که فقط نه ماه از ازدواجش می گذشت و متعاقب آن شنیدن داستان فوت برادر همکار دیگری که او نیز تازه ده ماه از ازدواجش می گذشت و پنج سال پیش اتفاق افتاد، پرواز ناگهانی آرمان نیلوفر، و شنیدن ریز ماجرای فوت همسر دوستم که هنوز بعد از هفت سال برایش آن همه تازه بود) بیش از پیش حساس و نگرانم کرده است. از طرفی نمی خواهم فکر کنم و با انرژی منفی نگرانی ایجاد کنم و از طرفی این دلشوره و نگرانی دائمی رهایم نمی کند. دیشب که تا دیر وقت سر کار بود از شدت غصه و نگرانی تنها برگشتنش دستم به کار نمی رفت و بعد هم که برق رفت و مجبور شدم شمع روشن کنم و با تمام شدن شمع اول تنه شمع دیگر موجود در خانه که مشکی بود را روشن کردم و دیگر دل توی دلم نبود که چرا مغازه سر کوچه فقط شمع سیاه داشت و من مجبورم مشکی روشن کنم و تا نیامد آرام نشدم..........
به هر چه فکر می کنم، از پختن غذای جدید و سفر رفتن و خوش بودن همه برایم بی معنی می آید و. ناراحتی این که آدمی که اینقدر فانی است و حتی لحظه دیگرش معلوم نیست چطور باید از زیبایی ها لذت ببرد و خوش باشد؟.......... اما علیرغم همه اینها زندگی جریان دارد و باید از لحظه لحظه استفاده کرد، چون شاید فردایی در کار نباشد....
خدا به همه مصیبت دیدگان صبر عطا کند و مرا هرگز بی همسرجانم روی زمین زنده نگذارد، حتی اگر برایم بدترین همسردنیا باشد....
خودشناسي از روي امضاء
کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
خوب بالاخره بعد از چند روز قصد نوشتن کردیم. ببینیم وقت و سایت بلاگفا سر یاری دارد یا نه.
سه شنبه: از روز سه شنبه جلسات فیزیوتراپی را نزد دوست عزیزمان شروع کردیم. اول برای کاهش درد کمی برق می گذارد و بعد از دستگاه اولتراسونیک استفاده می کند و بعد هم مقادیر فراوانی نرمش های کششی که بدن سخت و خشک ما با درد فراوان همرهای می کند و امید است که روز به روز بهتر شویم.
همسرجان اصرار داشت که برای روز زن کلی هدیه ناقابل پر قیمت بگیرد و ما هم کلی مخالفت کردیم وسر همین ایشان را از خود دلخور نمودیک ه چرا با طرح این که الان پول نداریم نمیگذاریم راحت خرید کند! این بود که وقتی صبح سه شنبه بنده در فیزیوتراپی به سر می بردم ایشان به جای رفتن به بانک و پرداخت قسط ، یک دسته گل بزرگ گرفتند و بردند در منزل گذاشتند تا عصری سورپریز شویم. تعداد متنهابهی هم کارت استخر برایمان تهیه فرمودند که انشاله به همراه دوستان از آنها استفاده کنیم که به کاهش درد و تقویت جسممان کمک کند و ایضاْ در کنار دوستان باعث نشاط روحمان شود.
چهارشنبه: تا مدتها شوک زده خبر بودیم و نگران همسرجان که با همکارش برای کاری رفته بود. تا شب هم در خانه جان کندیم تا جبران فردا که منزل تشریف نداریم شود و خانه را گند برندارد! همسر جان هم که با یک جارو برقی حسابی منزل بار بزرگی از دوشمان برداشت!
پنج شنبه: صبح زود مقدمات نهار فراهم کرده و همسرجان را در خانه با درسها و کارهایش تنها گذاشتیم و راهی مطب دوست جونمون شدیم تا جلسه دوم درمان را انجام دهیم. بعد هم که با دوست جونمون راهی قرار فصلی دوست جونامون شدیم و حسابی گفتیم و خندیدیم و شاد شدیم. البته بنده از فرصت استفاده کردم و در آخر مجلس با قساوت تمام از مصی عزیزم که هفت سال پیش همسرش رو از دست داده خواستم تا در مورد حادثه بگوید و ایشان شرح مفصلی از حادثه تصادف و فقدان همسر و آشفتگی روحی و پریشانی خودش تا ماهها بعد گفت و همگیمان را مبهوت کرد و بنده را شرمسار از طرح این پرسش و خلاصه آخر آن همه شوخی و خنده حسابی گریه فرمودیم. بعد هم خدمت همسرجان رسیدیم و تا شب را با هم گذراندیم و درد دل کردیم و هیچ کار مفیدی به حال خانه و زندگیمان نکردیم و در آخر به جای شام مفصلی که برنامه داشتیم با یک غذای فوری اختراعی (!!!) شکممان را سیر کردیم!
جمعه: از صبح مشغول رخت شستن و آشپزی کردن و تدارک مقدمات غذای هفته را دیدن بودیم و اینقدر الکی کار کردیم که همسرجانمان صدایش درآمد که من خسته شدم بس که تو کار کردی و با گردگیری کامل منزل و تدارک شام یاریمان داد.
شنبه: با چشمهای خواب آلود و امید به آخر هفته ای پر بار راهی محل کارمان شدیم!!
مشکل ما آدمها اینه که فراموش کاریم، هر وقت از مرگ می شنویم یا مرگی رو می بینیم یادمون می افته که هرکدوم از اطرافیانمون ممکنه امروز باشن و فردا نباشن و بهتره باهاشون بهتر از این باشیم و کمی گذشت کنیم، یادمون میفته که عمر کوتاهه و مرگ خیلی زودتر از اونی که فکر میکنیم سراغمون میاد و بهتره تا از لحظاتمون استفاده کنیم، یادمون میفته که با این آدمی که الان با دلخوری ازش خداحافظی کردیم ممکنه دیگه دیدار بعدی باهاش نداشته باشیم و بهتره که نذاریم کدورتها ادامه پیدا کنه..... اما ما آدمها اصولاْ فراموشکاریم و خیلی زود یادمون میره و فکر میکنیم من و همه آدمهایی که باهاشون سر و کار دارم عمر ابدی دارن و مرگ مال بقیه است و بهتره که الان به لج بازی و دعوام برسم.
مشکل ما آدمها اینه که فراموش کاریم، خیلی زود یادمون میره که به بقیه چه حرفهایی زدیم و چه کارها کردیم و چطور طرف رو عصبانی کردیم و خیلی هم حق به جانب موضع گرفتیم و اصلاْ به اعتراضشون توجه نکردیم و حالا توقع داریم طرف هم فراموش کنه ـ البته چیزی نبوده که فراموش کنه، چون ما خوبیم و گلیم و کاری نکردیم که ـ و دوباره بهمون بخنده و اجازه بده تا باز از اون حرفها بهش بزنیم و عصبانیش کنیم!
مشکل ما آدمها اینه که فراموش کاریم، کارهای خوبی که برامون میشه ـ خصوصاْ هرچی طرف نسبت بهمون نزدیکتر باشه ـ رو خیلی زود فراموش میکنیم، یادمون میره که کی هستیم و از کجا اومدیم و قراره به کجا بریم، کارها و رفتارهای خودمون رو فراموش میکنیم، اما به هیچ وجه حاضر نیستیم اشتباهات اطرافیانمون رو فراموش کنیم ـ خصوصاْ اگه باهامون نسبت خیلی نزدیکی داشته باشن و خصوصاْ تر اگه اشتباه کرده باشیم که فکر کردیم اشتباه کردن ـ و خودمون رو می گیریم و محل نمیذاریم و هرچی بهمون نزدیکتر باشن اشتباهات رو عمیقتر می بینیم و خوبیها و الطاف رو اصلاْ نمی بینیم و اگه ببینیم به حساب وظیفه میذاریم و هیچ وظیفه ای در قبالشون احساس نمی کنیم و حق خودمون میدونیم که هر وقت کار داشتیم دوباره بریم سراغشون و اونها وظیفشونه که برامون انجام بدن، موقع سوغاتی و کادوی تولد و عیدی دادن فقط و فقط دوستان دورتر ور میشناسیم و موقع هدیه گرفتن فقط نزدیکانمون وظیفه دارن که به یادمون باشن و وظیفشونه که برامون خیلی خیلی سنگ تموم بذارن و ما هم چون فراموش میکنیم خیلی زود یادمون میره که آخرین باری که ما براشون هدیه خریدیم اصلاْ قابل یادآوری نیست از بس که دور بوده و احیاناْ یک جفت جورابی که دوره دبستان براشون خریدیم و حالا باید ازشون سکه طلا کادو دریافت کنیم! و چون فراموش کاریم این سکه طلا رو هم خیلی زود فراموش میکنیم و میگیم که برام هیچی نگرفتید و فراموش میکنیم که توی لیست سوغاتی ها و کادوها قرارش بدیم!
.
.
.
این متن هیچ ربطی به همسرجانمان نداشت. خیلی وقت بود که عصبانی بودیم و چیزی باعث شد تا چند جمله ای بنویسیم تا یک کمی سبک بشیم. یک انگیزه مهم هم از نوشتم مامان جون طفلکیم بود که من فرزند اینقدر بی محبتم و .... از خدا فقط سلامتی و طول عمر توام با سلامت و عزت ازش میخوام و دعا میکنم همه خواسته هاش براورده بشه، خصوصاْ خواسته ای که در مورد عاقبت به خیری من فرزند فراموشکار بی عاطفه داره!
هنوز شوکه ام و باورم نمی شود. گفته بودم که به مرگ حساس شده ام وشنیدن خبر هر رفتنی سخت بی تابم می کند. اما این یکی دیگر واقعاً غیر قابل باور بود: رفتن آرمان را می گویم، آرمان محبوب نیلوفر عزیز. مثل هر روز صبح، اول با دیدن وبلاگ دوستان شروع کردم. غیر منتظره بود و غیر قابل باور و بی اختیاریم در روان شدن اشکها بی ملاحظه محل کار و دیدن همکاران. برای برداشتن لینک نوشته رفتم و باز اشکهایم جاری شد. خدایا این چه حکایتیست؟ خدایا به هر که درد می دهی صبر تحملش نیز عطا کن. دقیقاً یک ماه پیش اولین کامنت رو برام گذاشته بود و من به وبلاگش سر زدم. مثل خودم از زندگیش می نوشت و از گله هایی که از شوهرش داشت، از خوشیها و ناخوشیها. شباهت احساسات و مشکلاتش با من باعث می شد به راحتی خودم رو جاش احساس کنم و درکش کنم. اما الان فقط میتونم گریه کنم. بارها فکر کردم که از دست دادن همسر اونم توی سن و سال ما چه فاجعه وحشتناکیه و هر بار تصورش کلی اشکم رو درآورده، اما به هیچ وجه نمیتونم احساس کنم که نیلوفر الان چه حالی داره و امیدوارم خدا کمی دلش به رحم بیاد و این بلا رو سر هیچ زوج جوانی نیاره. خیلی سخت و دردناکه. زن با از دست دادن شریک زندگی کلاً تمام زندگیش به هم می ریزه و به جز بار سنگین و وحشتناک عاطفی این قضیه بار اقتصادی هم داره و کل سیستم زندگیش مختل میشه. توی این چند روزه و بعد از اومدن همکارم سر کار ـ که برادرش اخیراً فوت شده بود ـ خیلی روی این قضیه حرف زدم و حتی پریشب مفصلاً با همسرجان در این مورد همفکری داشتیم. کلاً مرگ عزیزان، خصوصاً مرگ غیر منتظره اونها خیلی سخت و دردناکه و مرگ همسرجوان عاشق خیلی خیلی دردناکتره. خدا هیچ بشری رو به این درد دچار نکنه و اگر خدای نکرده مصلحتش بر این قرار گرفت و این کار رو کرد لااقل صبر و تحملش رو هم بده. من که فقط همیشه از خدا میخوام که زودتر از همسرجان برم تا یک بار دیگه زندگی بدون او رو تجربه نکنم. جالبه که حتی توی سه سال و خرده ای جدایی هم هر وقت که فکر میکردم خدای نکرده بلایی سرش بیاد ـ با وجود این که هیچ نسبتی با هم نداشتیم ـ اشکهام سرازیر می شد و وقتی دلم براش شور می زد و نگرانش می شدم، تا یک جوری ـ حتی با زنگ زدن یا اس.ام. اس به خودش ـ نمی فهمیدم که سلامته نفس راحتی نمی کشیدم.
نیلوفر عزیز: نمیدونم چی میتونم بهت بگم، خصوصاً که خانواده خودت هم پیشت نیستن و کسی نیست تا سر به دامانش بذاری و بغضت رو خالی کنی ـ فقط از خدا برات صبر میخوام. مراقب خودت و دخترک باش...
چند داستانک جالب که از اینجا خوندم:
با صدای استاد پیرش کتاب را رها میکند و مقابل پیرمرد سیخ میایستد. استاد پولها را کف دست شاگرد جوانش میگذارد و میگوید: «یه سفارش خوب داریم. باید پرچم آمریکا رو توی چند پیاده رو نقاشی کنیم...» سرفه امان پیرمرد را میبرد و صدای خِلط های توی حلقش میآید. همان ژست پدرانه همیشگیاش را میگیرد. «پسرم این یه ایده خیلی خوبه. ملت با پا از روی پرچم آمریکا رد میشن. در واقع حقارت آمریکا رو در مقابل ملت ما نشون میده. ما باید از رنگهای درجه یک برای نقاشی استفاده کنیم تا نقاشی به مرور زمان پاک نشه و پایدار بمونه.» تکه کاغذی جلو میبرد و ادامه میدهد: «بپر برو مغازه این رنگ ها رو بخر... فقط یادت نره؛ رنگهاش امریکایی باشه.»
آشپزی کردن رو دوست دارم و از اون واقعاْ لذت می برم. دلم میخواد کلی غذاها و طعمهای جدید رو تست کنم. دنبال کلی دستورهای آشپزی جدیدم و دلم میخواد غذاها و شیرینی های جدید یاد بگیرم، اما هر دستور غذایی جدید رو هرجا که می بینم یا میخونم یا خامه داره، یا کره داره، یا انواع پنیرهای پیتزا و پارمزان و چی و چی توش استفاده شده که با توجه به حساسایت اینجانب به انواع لبنیات و عدم امکان استفاده از اونها عملاْ از هیچ غذای جدیدی نمیتونم استفاده کنم. حالا بگذریم که به علت کمبود وعده های غذایی در منزل، همین چند مدل تنوع غذایی رو هم نمیتونم اجرا کنم. یعنی چی؟! یعنی ما فقط شامها خونه هستیم و احیاناْ نهار پنج شنبه و جمعه که معمولاْ چند وعده ای از این ها هم به علت گشت و گذار و خیابان گردی یا مهمان بازی عملاْ نیستیم و امکان صرف غذا در منزل رو نداریم. مابقی محدویت هم به علت کم بودن وقت و زمان پخت و یا پرهیز از اضافه ماندن غذا و مصرف بالای انواع دل و جگر در انواع مدلها ایجاد میشه و عملاْ دست من رو برای پخت و پز به مقدار و نوعی که دوست دارم می بنده. از پخت انواع مربا هم که به خاطر مصرف نشدنش افتادم! اینه که همه هنر طباخیم بلااستفاده مونده و همه ذوق آشپزیم گوشه کمد محبوس شده! و از اون مهمتر این که دائم ولع خوردن غذاهای رنگارنگ دارم و البته که حتی یک گرم به وزنم اضافه نکردم! حالا با این تفاصیل کسی پیدا میشه دستور غذای یک مدل غذای فرنگی جدید خوشمزه و خوش رنگ و بو و خوش ظاهر که توش لبنیات نداشته باشه برای من تهیه کنه؟!!
/ افزودن انواع لینکهای آشپزی به همین منظوره، هرچند که تا حالا حاصل خاصی نداشته!!
/ لیست مطالب و سرفصل مطالب اینجا چرا فیلتره؟!!
یادش به خیر آقای محمودزاده معلم مکانیک سال چهارم دبیرستانمان. هر جا که هست انشالله که به سلامت باشد. هر چند وقتی کمر درد می گرفت و سر کلاس نمی آمد و ما بسی مشعوف می شدیم که معلم نداریم و به سایر کارها و امورات کنکورمان می رسیم و یا استراحت می کنیم. البته تعبیر بد نشود! چون ایشان مسئولیتهای مهمی در امور تالیفات کتب درسی و بازآموزی دبیران و المپیادها داشتند، آن موقع که نمی آمد نمی دانستیم که از بیماری است یا رفتن به سر یکی از جلسات و کارهای مهم ایشان. بماند. ایشان که به قول خودش فقط سابقه تدریسش از سن و سال ما بچه دبیرستانی های در آستانه هیجده سالگی بیشتر بود و درسهایی فراوان از زندگی و آدم بودن به ما می داد ( اگر اینجا را می خواند اسمش می شد پاچه خواری! و اگر هنوز دانش آموزش بودیم می شد برای نمره گرفتن! اما حالا نمی دانم چیست! شاید تخلیات ذهنی من بعد از قریب ۱۴ سال و اندی!) همیشه می گفت از من به شما نصیحت که مراقب کمرهایتان باشید که این درد کمر بد دردی است! همیشه برای برداشتن گچ روی زمین افتاده خم نمی شد و می نشست و با هر بار خم نشدن یک بار یادآوری می کرد که برای برداشتن چیزی از زمین خم نشوید، بنشینید و بردارید!
القصه که این کمر درد چندسالی است که گریبانگیر ما شده و دیسک جزیی مهره های ۴و ۵ هر از چند گاه باعث اذیتمان می شود. اگر زیادی کار وفعالیت کنیم، اگر به کوهنوردی و گردش برویم و خوش بگذرانیم، اگر کمی بیش از یک کمی(!!) حرص و جوش بخوریم و فشار عصبی بگیریم و همزمان با این فشار ناچیز عصبی فعالیتمان زیاد باشد، اگر.... خلاصه که این دفعه تصمیم گرفتیم کمی جدی تر پیگیر قضیه باشیم و عضلاتمان را تقویت نماییم. این بود که سر از مطب یک دکتر کایروپرکتیک درآوردیم و ایشان با گفتن این که وحشتناک وحشتناک کم و ناچیزه، برایمان دو هفته تمرینات کایروپرکتیک در مطبشان تجویز فرمودند. حالا خدا رحم کرد که وحشتناک وحشتناک کمه! اگر زیاد بود احتمالاْ باید چند سالی هر روز راهی مطب ایشون بشیم! حالا برای امروز عصر وقت دارم، البته امروز ظهر پیش یکی از دوستانم که فیزیوتراپ است می روم و به ایشان هم نشان می دهم. اگر تشخیصش چیز دیگری بود، طبق نظر ایشان عمل خواهم کرد و در غیر این صورت عصر به مطب دکتر کایروپرکت می روم. خدا عاقبتمان را به خیر کند و به همه سلامتی عطا نماید.
عجالتاْ تا بعد!
امروز ۲۹ خرداد است، سالروز عروج دکتر شریعتی. نمیدونم باید گفت شهادت یا وفات. هرچند که به نظرم خیلی فرق نمیکنه، چون این که ما چه اسمی بذاریم هیچ تاثیری روی این که اصل واقعه چی بوده نداره. درسته که در تاثیرش روی آدمها و تفکرشون و جامعه و... متفاوته، اما اصل قضیه همونه و دیگه خیلی فرقی نمیکنه. یک زمانی عاشق نوشته های شریعتی بودم، البته نه این که الان دوستشون نداشته باشم، اما به اندازه اون روزها عاشقشون نیستم و توی خوندنشون پشتکار ندارم/ هرچند که الان اینقدر تنبل شدم که هیچ کتاب جدی و تفکر برانگیزی رو نمیتونم بخونم!. خدا میدونه چند هبوط و فاطمه فاطمه است و حج، میعاد با ابراهیم رو خوندم. اصلاْ میشه گفت این کتاب حج شریعتی بود که اینقدر منو به رفتن به خونه خدا برانگیخت و یادآوری جملات زیبای اوست که با شنیدن لبیک اللهم لبیک مو برتنم سیخ می شود و بغض گلویم را می گیرد. حوصله بحث های جدی و حمایتش از دین واقعی و ترغیب آدمها به مسلمانی راستین و مخالفتش با آخوندهای روحانی و مقدس نما و نفرتش از صاحبان زر و زور و تزویر را ندارم، اما فقدانش ضربه سختی بود و هنوز کسی مانند او نیامده که آدم کتابهایش در مورد دین را با این علاقه بخواند و...
روحش شاد، راهش مستدام
/ سال ۷۴ بود و ترم دوم دانشگاه و در آستانه امتحانات. سالن اجتماعات مراسم یادبود و بزرگداشت شریعتی بود. چند دقیقه ای نشستم و بعد با غلبه بر نفس اماره و یادآوری امتحانات پیش رو از جلسه بیرون آمدم و راهی خانه شدم. بعد شنیدم که در جلسه درگیری پیش آمده و به خانم شریعت رضوی بی احترامی شده و حتی کتک کاری رخ داده است. و آن سالها به هم ریختن مراسم و اهانت در سخنرانی ها و درگیری فیزیکی در اجتماعات چه غریب بود و غیر قابل باور....
وقتی به خانه جدید آمدیم و مستقر شدیم همسرجان پیشنهاد کرد که یک دست کلید زاپاس را در منزل مادرش بگذاریم تا اگر روزی لازم شد و بدون کلید ماندیم یک نسخه باشد و بنده مخالفت کردم و گفتم ما دو تا کلید داریم و در هر حال حتماْ باید یک کلید همراهمان باشد و نیازی نیست. خیلی اگر خواستی یک دست در ماشین میگذاریم و گفت که اگر ماشین را بردند بتوانند خانه را هم خالی کنند؟! اما از آن روز به دلم ترس افتاد که اگر روزی به کلید زاپاس نیاز باشد محکوم نشوم که من مخالفت کردم و نگذاشتم و حالا مجبوریم پول شکاندن قفل و کلید ساز بدهیم. کمی بعد دو تا کلید در خانه را توی جاکلیدی انداختم و با داشتن این توجیه که اگر کسی ماشین را بدزدد از کجا می داند که خانه ما کجاست که با کلید سراغش برود؟!! و بدون گفتن به همسرجان در یک قسمتی از ماشین جاسازی کردم. خلاصه که این ابتکار تا الان دو بار به کارمان آمده و از چندین ساعت پشت در ماندن و یا پول پیک و آژانس دادن برای انتقال کلید نجاتمان داده و بنده را بسی مشعوف ساخته که این ابتکار عالی را به خرج داده ام! و این هم دو موردش:
- همسرجان از روز چهارشنبه کلیدش را جا گذاشته بود و همراه نداشت. پنج شنبه رفتیم گردش و جمعه هم که از خانه بیرون نرفتیم. شنبه رفتیم سرکار و شب دیر آمد و من در خانه بودم و در را باز کردم و به کلید نیازی نبود و حواسش نشد که کلید همراهش نیست. صبح یکشنبه می خواست در خانه بماند و درس بخواند که پدرجانشان احضارش فرمودند و قرارشد دنبال کاری برود. من را سر کار رساند و دنبال کارش رفت و ظهر زنگ زد که سر کار نمی رود و می رود خانه تا درس بخواند. من هم سفارش خرید سبزی دادم و گفتم که عصر خودم بر می گردم. کمی بعد زنگ زد که "سوتی!! من که کلید ندارم!" جلوی در خانه بی کلید مانده بود و قصد برگشت داشت. آدرس دادم که کلید را از فلان جای ماشین بردار و برو و به کارت برس! خوشحال شد که مجبور به برگشتن این همه راه نشده، اما غری هم زد که یعنی اگر کسی ماشین را برد بتواند خانه را هم ببرد؟!! و فردایش دوباره کلید را به مأمنش برگرداندم!
ـ دیروز دوباره قرار بود همسرجان برای کار پدرش به مرکز شهر برود. فکر میکردم ماشین را می برد و من خودم بر می گردم تا شب زودتر برگردد. روز فرد بود و قبل از ساعت ۷ نمی شد وارد طرح شود و پیدا کردن جای پارک در آن منطقه هم که مصیبتی بزرگتر! گفت که ماشین را من ببرم و خودش با سرویس می رود و شب هم یک جوری بر می گردد تا من هم با این کمر دردم مجبور نباشم یک ساعت و اندی در اتوبوس و مترو سر کنم. از خدا پنهان نیست حتی حدس می زنم می خواست بدون ماشین باشد تا شب مجبور نشود پدرش را تا ته دنیا برساند و دیر وقت برگردد و زودتر برسد تا شاید کمی بیشتر در خانه استراحت کند! از من اصرار که تو ماشین را ببرو و از او اصرار که تو ببر! خلاصه عصری آمد و ماشین را تحویل داد و خودش برگشت سر کار و من راهی خانه شدم. جلوی در خانه که رسیدم کلیدم را پیدا نکردم! یادم آمد که صبح که همسر جان با کلید من که پشت در بود خانه راقفل کرد و دیگر کلید را به من نداد. باز سراغ کلید یدکی رفتم و وارد خانه شدم. زنگ زدم و سراغ کلید را گرفتم و گفت که توی جیب ایشان است و من باز کلی ذوقمند شدم که کلید یدک را در ماشین گذاشتم و ذوقمند تر که اگر به اصرار من ماشین را برده بود تا بعد از ساعت ۱۱ شب باید پشت در خانه می ماندم یا راهی منزل مادر همسرجان می شدم تا با پدرش به آنجا بیاید و نصفه شب با هم به خانه بیاییم و یا بازگشت دوباره مسیر تا محل کار و یا سه ربعی معطلی و دادن پول پیک و باقی قضایا. امروز صبح دوباره کلید یدک را به مخفیگاهش در ماشین برگرداندم که به زودی برای سومین بار به کار خواهد آمد، چون:" اتفاقی که یک بار پیش بیاد لزومی نداره که دوباره تکرار بشه، اما وقتی دو بار پیش بیاد حتماْ برای بار سوم هم اتفاق میفته و یا به عبارتی هر دویی، سه ایی داره! "
این متن برام ای میل شده بود. به دلیل اهمیت موضوع اینجا میذارمش:
نحوه تشخيص امکان ديده شدن در اتاق هاي پرو
اين روزها مساله امنيت و پخش عکس و فيلم هاي خصوصي داغ است پس زمان خوبي هست که اين مطلب را بخوانيد:
بحث آينه هاي دو طرفه . بله افرادي به اين روش از شما در حاليکه در هتل يا اتاق پرو يا در حمام يا دستشويي هستيد فيلم يا عکس تهيه کرده و به معرض عموم مي گذارند. پس حتما قبل از اينکه از محل هاي داراي آينه استفاده کنيد از يکطرفه بودن آن مطمئن شويد !
اما چطور؟
قبل از هرکاري از تست انگشت استفاده کنيد:
انگشت خود را روي آينه قرار داده. اگر بين انگشت شما و تصوير آن يک فاصله اي باشد اين آينه واقعي است. اگر انگشت شما به تصويرش چسبيده باشد، اين آينه دو طرفه است و فردي دارد شما را مشاهده مي کند.
دليل :
چون در آينه واقعي لايه جيوه در پشت شيشه است ولي در آينه هاي دو طرفه لايه جيوه در روي سطح شيشه است.
آقای ابطحی در جشن وبلاگ نویسان گفته بود که تنها توصیه اش این است که وبلاگ را مرتب بنویسید و به عبارتی "این گونه نباشد که با کسی آشنا میشوید، وبلاگ آغاز کنید و وقتی بیشتر آشنا میشوید دست از وبلاگنویسی بردارید." ای توصیه بسیار مهمی است از کسی که خودش هر روز می نویسد و مختصر و مفید هم می نویسد. اما برای ما که یک روز کلی حرف داریم و روزی سخت بی سوژه ایم چگونه می توانیم؟!!
سعی دارم مرتب بنویسم و مختصر و مفید، یعنی ممکنه، می تونم؟!!
دیروز بالاخره فرصتی دست داد تا در غیاب همسرجان به کارهای خانه برسم و تک زنگی هم به شری عزیزم بزنم. یاد آن روزها به خیر که ساعتها پای تلفن می نشستیم و حالا از درد گران شدن هزینه تلفن فوقش با هم سیزده دقیقه حرف بزنیم! البته خوبیش اینه که هردومون می نویسیم و از جزییات روزمره و احساسات همدیگه تا حد زیادی باخبریم، اما خواندن احوالات کجا و حرف زدنهای طولانی کجا!
شری عزیزم میگفت که خوشیهای زندگیت رو زیاد رو نکن و نشون نده که فوری پشت سرش همه چیز یهو به هم می ریزه. راست میگه. تا اوضاع خوب مبیشه انگار یکی چشم میزنه و طاقت نداره ببینه که وضعیت خوبه، خصوصاً وقتی اطرافیان خبردار میشن یک جور عجیبی مسائل الکی همه قاطی میشن و دعوا پیش میاد. برای اینه که توی روزای خوش من تند و تند اسفند دود میکنم و به نظرم به همین دلیله که دستم به نوشتن نمیره!
بالاخره بعد از یک هفته تونستم به خودم مسلط بشم و موقع فکر کرن بهش اشکم در نیاد و بتونم در موردش حرف بزنم. چند روزیه که دلم برای رییس سابق واحد همکار جونم ـ یعنی ایشون ـ دلم تنگ شده بود. خیلی دلم میخواست دوباره بهش زنگ می زدم و با کمی احوالپرسی از ایشون و خانوادش و تعریف کردن از کارها خستگیم رو در می کردم، اما حالا اون دنیاست و اصلاْ یادی از اینجایی ها هم نمیکنه. بعد رفتن نادر ابراهیمی پیش اومد و کلی غمگینم کرد. هر دوی این آدمها افراد مهمی بودند و از رفتنشون ناراحت شدم و میدونم که جای خالیشون هیچ وقت پر نمیشه، اولی دیگه نیست تا با حرفها و تجربیاتش بهمون درس زندگی بده و دومی نیست تا بنویسه و شعر بگه و حال و هوای عاشقی رو تو وجودمون بیدار کنه، اما با این وجود هر دوشون سالهای سال از خدا عمر گرفته بودند و اثرشون رو به جا گذاشتند و با یاد خیری رفتند. اما وقتی بحث مرگ یک جوان پیش میاد وضعیت خیلی فرق میکنه، اونم جوانی که هنوز به سالگرد ازدواجش نرسیده. اینجاست که هر بار یادم میفته بغضم میگیره و فقط از خدا برای همسرش و خانوادش صبر میخوام. دوشنبه هفته پیش بود که داشتیم برای استقبال از مادر همسرجان به فرودگاه می رفتیم. همکارم به موبایلم زنگ زد و بعد دیدم که همسرشه. صدای مضطربش خبر از واقعه بدی می داد: گفت که متاسفانه برادر ن... فوت کرده و چند روزی نمیتونه بیاد. بهت زده شدم و گفتم برادرش، چرا؟ و بعد زدم زیر گریه و نفهمیدم چطور خداحافظی کردم. همینطور اشک می ریختم و نمیتونستم جواب همسرجان رو بدم که چی شده. تا بالاخره کمی بهتر شدم و به همسر جان گفتم که برادر خانم ص... فوت کرده. جوان بیست و پنج، شش ساله ای که تازه شهریور پارسال عروسی کرده بود و همین یک خواهر و برادر بودند. بعد هم که زنگ زدم به همکار جونم بگم تا به شرکت اطلاع بده باز یک سره گریه میکرده و نمیتونستم حرف بزنم. از اون رز هم هر وقت حرفش شده بغض راه گلوم رو بسته. تازه پنج شنبه موقع برگشت از مراسمش که به قزوین رفته بودیم توی ماشین اینقدر گریه کردم که همسرجان نمیدونست چی کار کنه. در مورد مرگ بسیار حساس شده ام و به هیچ وجه طاقت شنیدن خبرش رو ندارم، اما وقتی داغ یک جوان تازه داماده و حال همسرش رو تصور میکنم دیگه اصلاْ قابل تحمل نیست. خدایا به همه دردمندان صبر عطا کن....
بعداْ نوشت: مرگ برای اونی که میره خیلی خوبه، راحت راحت میشه. خصوصاْ با این اوضاع و احوال اخیر مملکتمون. اما موندن بدون اونایی که رفتن برای اونایی که موندن خیلی سخته. خصوصاْ همسر بانوی مرد جوان که با رفتن آقای همسرش کل سیستم زندگیش به هم میریزه و غصه و بار عاطفی و تنهاییش هم که دیگه گفتن نداره. برای همین از خدا فقط صبر برای بازمانده ها خواستم و البته آرامش روح برای رفتگان...
" مرگ نمی نامد و آگاه نمی کند، حتی مدعی ترین پارسایان پارسایی را "
از وقتی خیلی کوچک بودم، از گالان و سولماز شنیده بودم. از این که گالان عاشق سولماز به وسط قبیله او می رود و دختر محبوبش را می دزدد و این گونه زندگی عاشقانه اش را آغاز میکند. ساها گذشت تا در نمایشگاه کتاب سال ۷۵ فهمیدم داستان گالان و سولماز از نویسنده محبوبم نادر ابراهیمی است که بار دیگر شهری که دوست می داشتم و چهل نامه کوتاه به همسرم از او را بارها و بارها و بارها خوانده بودم و بسیاری از جملاتش را از حفظ. همانجا بود که برای اولین بار نادر ابراهیمی را دیدم و کتاب قلب کوچکم را به چه کسی هدیه کنم را خریدم و دادم تا برایم امضا کند. و همان جا دیدم که آتش بدون دود مجوز چاپ ندارد. سال بعد روز سه شنبه ای در نمایشگاه یک عاشقانه آرام را گرفتم و خواندم و روز شنبه اش که دوباره رفتم خودش بود و بعد از مقداری صحبت و گله اش از بهانه گیریهای الکی و مجوز ندادن گفت و با هم از کتابش حرف زدیم و از بار دیگر پرسیدم و از گالان و سولماز و او از یک عاشقانه بسیار آرامش گفت...
یادم نیست اواخر دانشگاه بود یا اوایل سر کار رفتنم که آتش بدون دودش چاپ شد و دوره اش هفت هزار تومان بود، نتوانستم بخرم. گذشت و گذشت و هر بار که من راهم افتاد کتاب گرانتر شده بود و توان خرید من کمتر! از بیماریش شنیدم و این که دیگر هیچ نمی نویسد و توانی ندارد و.... سال ۸۵ بود و دفاع و فراغت از تحصیل آبجی دکترم. دوستانش برایش یک دوره آتش بدون دود خریده بودند. عاقبت در آخرین روزهای سال ۸۵ فرصتی بود و کتاب را از خواهرم گرفتم و هر روز یک جلدش را خواندم و بارها و بارها گریستم و گریستم. و عاقبت نمایشگاه سال ۸۶ یک دوره کاملش را برای خودم گرفتم: حیف است اگر نداشته باشمش. بعد از خواندن داستان گالان و سولماز و آلنی و مارال بود که شوق دیدار اینچه برون و داشلی برون و صحرای ترکمن و مخدوم قلی در من بیدار شد. قرار شد در سفری به استان زیبای گلستان برنامه دیدار از اینچه برون هم داشته باشیم. تا قبل از سفر نمی دانستم که اینچه برون بازارچه مرزی دارد و برای خرید آنجا می روند.
فرصتی دست داد تا تعطیلات خردادماه امسال به بندر ترکمن و آق قلا و جزیره آشوراده و اینچه برون برویم و از کنار تالاب آلاگل رد شویم و افسوس که نشد آارمگاه مخدوم قلی شاعر ترکمن را ببینیم. پنج شنبه شب بود و از بندرترکمن به گرگان باز می گشتیم تا شب را در جنگل النگدره چادر بزنیم. خوشحال از این که بالاخره اینچه برون را دیدم و محرومیت و مظلومیت ترکمن را لمس کردم. با خودم داستان کتاب را مزمزه می کردم و در جستجوی اسامی و مکانهای از یاد رفته بودم که دوستی برایم پیامک فرستاد که نادر ابراهیمی هم رفت. بغض کردم و کمی بعد اشکهایم سرازیر شد. آرام و بی صدا گریستم و بعد به همسر جان گفتم که نادر ابراهیمی هم رفت. همسرجان هم که اشکهای مرا دید گفت: اینقدر برای زنش نامه نوشت که آخر سر مرد! من هم برای همین برای تو نامه نمی نویسم!..
او رفت و از بیماری چندین ساله رهایی یافت، اما آیا کسی می تواند جای خالی این ایرانگرد نویسنده و شاعر عاشق پیشه را پر کند؟ آیا یک عاشقانه بسیار آرامش بالاخره به پایان خواهد رسید؟... شاید یک عاشقانه بسیار آرام باید همانطور ناتمام بماند، که عاشقانه بسیار آرام، زندگی مردم عادی بود و عشقهای عادیشان، جاری در بطن زمان، روان در متن زندگی. عاشقانه بسیار آرام حکایت همین مردم معمولی عاشق است، بدون آن که نامی شوند، زندگی می کنند و عاشق می شوند و بی جار و جنجال ادامه می دهند و یک روز هم بی صدا می روند. شاید زندگی من و تو باشد، که نه مهم شدیم و نه مشهور. عادی عادی زندگی کردیم و معمول و متداول خواهیم رفت. بی آن که یادی از ما مانده باشد یا نادر ابراهیمی نامی زندگیمان را ترسیم کند....
خیلی خسته ام و مشکل بی خوابیم اصلاْ حل نمیشه. فکر میکردم که تا لنگ ظهر( یعنی دقیقاْ ۲ بعد از ظهر) جمعه خوابیدن میتونه مشکلاتم رو کم کنه، اما بازم جمعه شب ساعت ۱۱ دیگه چشمم باز نمی موند و صبح شنبه با زور از خواب بلند شدم. دیشب هم که از ۱۰ عین جنازه افتادم. نمیدونم از چیه و چطور میشه به این بی خوابی غلبه کرد. درسته که تمام دو هفته گذشته رو کم خوابی داشتم، اما از چهارشنبه شب دیگه خیلی زود و خوب خوابیدم. خلاصه که در طول روز همش بی حالم و خوابم میاد و حوصله هیچ کاری رو ندارم.
بگذریم. اوضاع با همسرجان خیلی خوبه و زندگی به طرز غیر قابل باوری شیرینه! من هم که هفته پیش سنگ تموم گذاشتم و علیرغم کمر دردم پا به پای دو تا خواهرشوهر به پذیرایی از مهمانان حاجی ـ مادر و پدر شوهرم ـ پرداختم و با کمک کردن توی کارها و کلی اظهارنظر و برنامه ریزی خودم رو توی همه کارها قاطی کردم و نذاشتم به خودم سخت بگذره و متعاقبش بارها و بارها تشکر و قدردانی همسرجان رو شنیدم و چندین بار اظهار رضایت مادر و پدر همسرجان. درسته که قوم الظالمین هستند و در بهترین حالت هم حداقلش شوخی و جدی حرفی میشنوی، اما این که مادر همسرت ازت تشکر کنه و بگه که راضیه و برات دعا کنه نکته بزرگ و مهمیه. حالا هم بنده کلی عزیز هستم که باعث شدم ازم راضی باشن و دعام کنن. از اون جالبتر این که مادر همسرجان بنده و همسرجان و خواهر همسرجان و دامادشون و دختر کوچیکش رو توی مکه خواب دیدن و این یعنی ثوابی که بردم که کم از زیارت نیست.
اینم برای این که تمرینی باشه تا به غول تنبلی غلبه کنم و دستم به نوشتن راه بیفته. اگه موفق شدم بازم برمی گردم...
میگم این آشتی دائمی با همسر جان هم اصلاْ خوب نیست! آدم حتی یک ساعت وقت اضافی برای خودش نداره. اصلاْ نمیتونم حتی یک صفحه کتاب بخونم! توی این چند هفته نه یک صفحه کتاب خوندم و نه یک دقیقه راحت تلفن حرف زدم! اما خداییش این آرامشی که داره و این با هم بودن لذت بخش و کمکهای فراوانش توی کار خونه خیلی مزه میده!
عجالتاْ به کارهام برسم تا بعد...!
از کتاب پدر آن دیگری قبلاْ اینجا نوشته بودم و هنوز هم از خواندن صفحاتی از این کتاب در هر شرایطی لذت می برم. از سهم من ننوشتم و نمیدونم کی میتونم بنویسم. رنج همبستگی رو هم که گیر نیاوردم تا بخرم! گفتگو با خانم پرینوش صنیعی از اینجا را در ادامه مطلب آورده ام.
از کتاب چه کسی باور می کند رستم قبلاْ اینجا نوشته بودم. از روزی که هزار بار عاشق شدم هم اینجا نوشته بودم. حالا هم مصاحبه با خانم روح انگیز شریفیان، نویسنده این کتابها را که از اینجا برداشتم در ادامه مطلب می آورم: کاش دستهای بسته اش مجوز چاپ مجدد می داشت.
- من خوبم/ سفر خوب بود و خوش گذشت.
- رفتیم شمال، اما با درایت شخص شخیص اینجانب(!!) رفت و برگشت را از اتوبان سمنان تردد کردیم و به جز مقدار فراوانی آفتاب خوردگی با مشکلاتی از قبیل ترافیک و شلوغی جاده و این حرفها برخورد روبه رو نشدیم.
ـ پایان دیدن ترکمن صحرا و اینچه برون مصادف شد با خبر درگذشت نادرابراهیمی نویسنده محبوب من که نیم بیشتر دلیلم از سیاحت گرگان د