بعضی روزها آدم کاملاً بی انرژیه و هیچ حسی نداره. با وجود ساعت خواب کافی، هنوز کاملاً خسته ای و دلت نمیخواد بیدار بشی. از اون روزهاست که دلت میخواد زودتر تموم بشه و دوباره برسی به رختخواب. حوصله کار کردن نداری و اون همه کاری که سرت ریخته گیج و ویجت میکنی. مجبوری با مدیرت توی جلسه با شارلاتانی که ازش متنفری و میدونی چه کلاه بزرگی سر شرکت گذاشته شرکت کنی و حرفها رو صورت جلسه کنی و بنویسی که ایشون چه خدمات بزرگی براتو انجام دادن و باید همچنان به لطفشون به شرکتتون ادمه بدن و هی حرص بخوری و هی با زور لبخند بزنی. طاقت ناملایمت نداری و سر اولین کسی که کار اشتباهی میکنه غر میزنی و سر کرایه بالای وانت ارسال محموله ات فریاد میزنی و برای پیمانکار خط و نشون میکشی که این وضع کارکردنشون باشه دیگه ازشون جنس نمیخری. پیش شماره مطقه عوض شده و هرجا زنگ میزنی یا موبایل خط نمیده و یا شماره اشتباهه. از این که داری یک روز مهم رو از دست میدی و هیچ کاری نکردی کلافه ای، اما حس هیچ کاری رو هم نداری. هرجا سرک میکشی هیچ دوستی چیزجدیدی ننوشته که با خوندنش امیدوار بشی و به کارت برسی. این قدر کار داری که حتی نمیتونی سرنهار راحت با همکار جونت حرف بزنی و وقتی از حیف شدن فامیلشون که تازه عروس شده میشنوی کلافه میشی و بیشتر توی خودت میره که چرا هرچی سیب سرخه نصیب دست چلاق میشه. هی دلت میخواد یک چیزی بخوری تا افسردگیت درمان بشه و قند خونت بره بالا شاید ضریب هشیاریت زیاد بشه، اما هیچ چیز شیرین دلچسبی پیدا نمیکنی. یادآوری اون همه روزهای گذشته و امید به روزهای خواب آینده هیچ حسی در تو بیدار نمیکنه و همین طور کلافه ای. بعد مثلاً میری نماز بخونی که چند دقیقه ای حال و هوات عوض بشه؛ می بینی آقای همکار اداری میگه امروز از صبح بی انرژیه و هر قدمی که بر میداره کاملاً بی حسه و زود خسته میشه و نمیتونه کار بکنه. با خودت فکر میکنی نکنه آلودگی هواست یا چیزی توی آب ریختن که امروز اوضاع این طوریه؟! بالاخره عقربه ها میچرخن و تو به امید این که فردا یک روز سرشار از انرژی باشه و بتونی به کارهایی که نیت کردی برسی و سردرگم نباشی که این همه از برنامه هات عقبی همه سختیهای امروز رو مینویسی تا دور بریزی و منتظر باشی تا فردا روز بهتری باشه. دلت یک عالمه انرژی میخواد و توان کار کردن که بتونی این همه بار سنگین رو بلند کنی. میدونم که میتونی. مگه نه؟!